|
قصه های کميجان KOMIJAN's STORY |
|
یکشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٦ داستان های موتور سواری من
موتورسواري اگر بخواهم بخشي از خاطرات دوران موتورسواري خودم در تهران را برايتان بگويم ‘ بايد از زماني كه در كميجان موتورسواري را ياد گرفتم شروع كنم . موتوري را كه پدرم از عمويم خريده بود . سوزوكي 80 بود و براي يادگيري خيلي مناسب بود و من پس از مدتي كلنجار رفتن آنرا ياد گرفتم و الان ميگويم كه يادگيري آن ساده تر از دوچرخه سواري بود . بعد از مدتي كه خودم موتورسواري را ياد گرفته بودم ‘ روح الله ميوه كه دوست و همكلاسي ام بود از من خواست كه باو هم موتورسواري را ياد بدهم و من كه از همان ابتدا به آموختن بديگران علاقمند بودم ‘ پذيرفتم و در يكي از روزها كه با او به موتورسواري رفته بوديم ‘ او را در جلو نشاندم و خودم هم به تركش سوار شدم و با دادن آموزشهاي تئوريكي اوليه و دستورات لازم باو ‘ فرمان حركت دادم . ابتدا همه چيز خوب بود ولي هنگامي كه به مقابل كارگاههاي كوزه گري رسيديم و از مقابل تعدادي كارگران كوزه گري كه در كنار كارگاه كار ميكردند گذشتيم . مرحوم حاج رمض ميوه پدر روح الله هم كه كوزه گر بود و روح الله ميخواست جلوي آنها قيافه گرفته و موتورسواري اش را به رخ آنها بكشد‘ با گاز دادن به موتور سرعت گرفت و وقتي در بالادست استخر حسن آباد ‘ به چند بريدگي رسيد كه بايد باسرعت كمتر حركت ميكرد ‘ توان كنترل موتور را از دست داد و آنچنان با ضرب و شدت بر زمين خورديم كه فريادمان به آسمان رفت . هر دو زود از زمين برخاستيم و من ديدم كه سر و صورت او درب و داغون و خونين و مالين شده است و جاي سالم ندارد . روح الله مشغول گريه كردن شده بود كه بهش گفتم از همين كوچه باغ وسط دشت حسن آباد خودش را به خانه برساند ‘ خودم هم ابتدا سر و ساماني به وضع ظاهري موتور دادم و سپس به تنهايي بر آن سوار شدم و خودم را به خانه رساندم و يواشكي موتور را در زير دالان خانه پارك كردم و به اتاق رفتم . از همان لحظه اي كه بزمين افتاده و برخاسته بوديم احساس ناخوشايند بي تعادلي در صورتم ميكردم ‘ آينه اي برداشتم و به صورتم نگاه كردم ‘ دماغم كاملاٌ به طرف راست كج شده بود ‘ كف دست راستم را بر روي آن گذاشتم و با فشار ملايمي آنرا در جاي خودش انداختم و صداي جا افتادنش را بوضوح شنيدم و تا حد قابل قبولي توازن و تعادل آنرا برقرار كردم . راهنماي سمت راست موتور شكسته بود و من تازه دماغم را جا انداخته بودم كه صداي شيوني از درب حياط به دالان داخل شد و كم كم به اتاق نزديك شد ‘ مادر روح الله بود كه براي اعتراض آمده بود و به صداي او پدرم هم از مغازه به خانه آمد و پس از شنيدن ماجرا و ديدن موتور ‘ پروژه چوب تر را اجرا كرد . من از ابتداي سال تحصيلي 1353در دانشگاه تهران مشغول تحصيل شده بودم و يك سال بعد يعني در سال 1354 بود كه در خيابان بزرگمهر تهران يحيي را ديدم . يحيي كه پسر عمة پدرم بود در ساختماني كه متعلق به مجلة جوان حزب رستاخيز بود بعنوان نگهبان مشغول بكار شده بود و در همانجا بود كه عباس پسر عمه ام را هم ملاقات كردم و رفت و آمدم با آنها شروع شد . عباس يك موتور سيكلت ياماها 125 متعلق به اداره در اختيار داشت و از آن براي توزيع شبانة روزنامه به درب منازل مقامات استفاده ميكرد ولي چون خودش يك ماشين پيكان مدل 48 داشت كه با آن مسافركشي ميكرد ‘ موتور را در اختيار من ميگذاشت و در مواردي هم من به كمكش مي رفتم . با اين موتور هم كه در تهران سوار مي شدم ‘ تصادف هاي زيادي كردم ولي الحمدوالله همگي به خير گذشت ‘ اما ماجراي برخي از آنها شنيدني است : فرودگاه يكبار با منصور آباداني كه از دوستان و همشهريان آباداني سيروس ( همكلاسي دانشگاهم ) بود و بيش از او به من چسبيده بود ‘ دوترك سوار موتور بوديم و از فرودگاه برميگشتيم ‘ ما وقتي به ميدان شهياد مي رسيديم تقريباٌ ساعت 7 صبح ميشد و در تابستان ساعت 7 هم هوا گرم شده بود و از آبي كه در فواره هاي ميدان به هوا مي جهيد و بخشي از آن به سر و روي ماشين ها و موتور سوارها پاشيده ميشد لذت مي برديم . براي لذت بيشتر يك دور اضافي دور ميدان زديم و به سمت خيابان آيزنهاور سابق ( آزادي ) براه افتاديم ‘ در قسمت خروجي ميدان و ابتداي خيابان تعداد زيادي مسافر ايستاده و در حال سوار شده به ميني بوس بودند و من تصميم داشتم از سمت چپ ميني بوس عبور كنم . در حاليكه با سرعت كمي حركت ميكرديم ‘ ديدم كه يك نفر مرد هم كه براي رفتن به سركار منتظر تاكسي بود در سمت چپ همان ميني بوس در سر راه من ايستاده است ‘ ولي باكي نبود من ميتوانستم از كنار او بگذرم . درست در لحظه اي كه من به نزديك آن مرد رسيدم يك ميني بوس ديگر از سمت چپ من عبور كرده و از من سبقت گرفت و در موازات ميني بوس قبلي قرار گرفت و كوچة تنگي تشكيل شد كه در دو ديواره اش دو ماشين ميني بوس قرار داشتند و در وسطش مرد بيچاره اي ايستاده و منتظر تاكسي بود . در همين لحظه من به او رسيدم و هيچ راهي جز برخورد محكم به او نداشتم ‘ وقتي كه ما با او تصادف كرديم ‘ هردو ميني بوس حركت كردند و اطراف ما كاملاٌ خالي و خلوت شد و من ديدم كه مردي كه مورد اصابت موتور قرار گرفته بود در روي آسفالت خيابان سر ميخورد . نگاهم به كيف او افتاد كه پرواز كنان در هوا ميرفت و به منصور گفتم فوراٌ كيف دستي مرد را كه در هوا پروازكنان به وسط خيابان رفته بود برداشته و بياورد و خودم هم سريعاٌ به بالاي سر او دويدم و با عجله گفتم : - پاشو پاشو ‘ زودباش معطل نكن . مرد كه هنوز از ضربة برخورد به خود نيامده بود ‘ در حاليكه با تعجب به من نگاه ميكرد ‘ پرسيد : - براي چي پاشم ‘ مگر چه خبره ؟ - گفتم پاشو بريم بيمارستان . مردمي هم كه به دور ما جمع شده بودند تإييد كردند و آنمرد بيچاره از جايي كه افتاده بود برخاست و به سمت موتور حركت كرد . من از راه رفتن او ديدم كه الحمدوالله مشكل عمده اي براي اندامهاي حركتي اش حادث نشده است ‘ بر روي موتور پريدم و سه تركه سوار شده و به سمت بيمارستان آزادي حركت كرديم . بعد از مدتي راه آمدن با خودم فكر كردم : - عجب كار خبطي ميكنم ‘ اين مرد كه چيزيش نيست ‘ بيخودي ببرمش بيمارستان براي خودم دردسر و هزينه بتراشم كه چي ؟ زدم و باز به سمت ميدان آزادي رفتم و از ميدان به سمت ميدان آرياشهر رفتيم و آنجا از او پرسيدم : - حالت چطوره ؟ صبحانه خورده بودي ؟ - نه نخورده بودم ‘ حالم الحمدوالله خوبه طوريم نيست . - الان مي برمت تو اين ساندويچ فروشي يك چيزي بخور حالت بيشتر سر جاش بياد . پياده شديم و رفتيم توي ساندويچ فروشي ‘ منصور ميدانست كه جيب من به اندازه كافي پر نيست كه من و او هم چيزي بخوريم ‘ پس بناچار گفت : - ما كه صبحانه خورديم ‘ فقط يك ساندويچ براي ايشان بگيري كافيه . منهم از خدا خواسته يك ساندويچ سوسيس براي او سفارش دادم كه با نوشابه خورد و پولش را دادم و بيرون آمديم و من از او پرسيدم مقصدش كجاست ؟ كه بيست و چهار اسفند بود و توي مسيرم قرار داشت ، سه نفري سوار شديم و او را به مقصد رساندم و درست روبروي دانشگاه تهران توي خيابان بيست و يكم آذر پياده اش كردم و از دستش خلاص شدم . كاخ مرمر يكبار وقتي از راه آهن بر ميگشتم وقتي به 4 راه كاخ مرمر ( تقاطع سپه با وليعصر ) رسيدم چراغ قرمز بود و من از كنار خط وسط خودم را تا ابتداي تقاطع به كنار يك اتوبوس دوطبقه رساندم و ديدم كه چراغ سبز شد و ماشينها حركت كردند ، منهم به همانصورت به راهم ادامه دادم ، ولي ناگهان ديدم كه اتوبوس ترمز كرد ، با خودم فكر كردم حالا كه چراغ سبز شده اين بابا براي چي ترمز ميكنه ؟ و من بي خيال براهم ادامه دادم ، وقتي از بغل اتوبوس خارج شدم ديگر فرصت توجه كردن به اطراف را نداشتم چنان ضربه اي به موتورم خورد كه من و موتور به آسمان بلند شده و بر روي زمين افتاديم . بقول تركه حالا نقو يه موتوري داشته با سرعت از چراغ قرمز رد ميشده و چون رانندة اتوبوس آنرا ديده ترمز كرده بود . من كه بر روي زمين افتاده بودم ، همچنان كه روي زمين دراز كشيده بودم دستم را به بالاي سرم بردم تا ببينم آيا كلاه كاسكتي را كه هميشه همراهم بود و اغلب توي خورجين موتور مي گذاشتم ، بر سرم گذاشته ام يا نه ؟ اگر كلاه سرم باشد كه هيچ ، اما اگر كلاه بر سرم نباشد فاتحه ام خوانده و مرده ام ، با دستم سرم را لمس كردم ، كلاه سرم نبود با خودم فكر كردم حالا كه تا اينجا فكر كرده ام پس زنده ام و نمرده ام ، بقول آن فيلسوف اروپايي : من فكر ميكنم پس هستم . از جايم برخاستم و ديدم پليس سر 4 راه بر بالاي سرمان آمده بود . آن موتور سوار هم برخاست و هر دو موتور هايمان را بلند كرده و به كنار خيابان كشيديم ، پليس مدارك او را گرفته بود و آنها را در اختيار من گذاشت و گفت اگر شكايت داري كه ببرش كلانتري ، اگرم نداشتي كه رضايتت جلب شد مداركش را بهش بده و خودش رفت دنبال كار خودش وسط 4 راه . سر و صورتم را توي آينة موتور ديدم ، الحمدولله زخم و زيلي نشده بودم ، موتورم هم ظاهراً سالم بود ، او هم التماس ميكرد و درخواست بخشش داشت پولي هم براي خسارت دادن نداشت ، مداركش را بهش پس دادم و رفتيم . وقتي بخانه رسيدم و با دقت به موتور نگاه كردم ديدم سه شاخه اي كه فرمان را به كمك هاي جلو وصل ميكرد شكسته و بايد عوض شود ، 300 تومان خرجش شد . از توي خيابان شريعتي پيچيده بودم توي خيابان معلم كه داراي بلوار وسط بود و در هر فاصله اي يك بريدگي براي دور زدن ماشينها داشت و بآرامي بسمت شرق حركت ميكردم . انتهاي خيابان معلم كوچه اي بود كه مرا به خيابان سبلان ميرساند و خانة عباس هم كه توي همان كوچة روبرو بود كه از يكطرفش هم به خيابان 14 متري لشگر راه داشت . وقتي روي موتور بودم به همه چيز فكر ميكردم الا به موتورسواري ، وقتي به روبروي سازمان جغرافيايي رسيدم ناگهان يك پيكان سواري با دو سرنشين ، از محل بريدگي خيابان دور زد و من كه حواسم به كار خودم نبود ، با فرياد بر سر راننده باو گفتم : هوي عمو ، اين چه وضعشه ؟ سرنشين آن ماشين جواب داد و من جواب دادم و خلاصه آندو نفر ، ماشين را در كنار خيابان پارك كردند و بقصد دعوا از ماشين پياده شدند . در ضلع شمالي خيابان چند تا تعميرگاه بود و اتفاقاً تعميرگاه طرف قرار داد روزنامه هم همانجا بود ، عوامل آن تعميرگاهها فوراً خودشان را به ما رساندند و مانع از هرگونه برخوردي شدند و مارا با سلام و صلوات براه انداختند . ولي گويا آنروز شيطان به جلد من رفته بود كه پس از سوار شدن به موتور رو به آندو كه سوار ماشين شده و در حال حركت بودند كردم و يك حرف نامربوطي زدم كه آندو خيلي ناراحت شدند و ترمز دستي را كشيده و از ماشين پياده شدند . من آنموقع عينك ميزدم و عينكم را از سال 51 تا سال 1378 داشتم تا اينكه در سال 78 با عمل جراحي ليزيك بر روي دو چشمانم ، خودم را از شر عينك خلاص كردم . وقتي آندونفر به كنارمن رسيدند ، بر و بچه هاي تعميرگاهها هم خود را به ما رسانده بودند و من وقتي ديدم كه يكي از آندو نفر ، يقة پيراهن مرا گرفت ، عينكم را از چشم برداشته و به يكي از تعميركارها دادم ، ولي در همين فاصله طرف فرصت داشت تا چند مشت به سر و كله و بالاتنة من بزند . وقتي من خيالم از بابت عينك راحت شد ، به دعوا پرداختم و چندين مشت هم نثار طرف كردم ، اينبار كه نوبت به او رسيد ، اولين مشت را به چشم من كوبيد ، كه در اثر آن چنان برقي در چشم من جهيد كه دچار گيجي شدم و دو دستم را بالا برده و گفتم من ديگر نيستم . از جوي مقابل آن تعميرگاهها آب زلال قناتي جريان پيدا ميكرد كه حودم را بآنجا رساندم و كنار جوي آب نشستم و شروع به شستن دست و صورتم كردم . كارگران تعميرگاهها يكي يكي به كنارم آمدند و يكيشان در حالي كه عينكم را به من پس ميداد ، با دلسوزي گفت : كاش اقلاً شماره شو بر ميداشتي . گفتم برداشتم ، حفظش كردم . صورتم را با آستينم خشك كردم و عينكم را به چشم گذاشتم و موتور را روشن كردم و بطرف خانه براه افتادم . عجب ضربه اي داشت مشت اين لامصب ، چشمم هنوز هم درد ميكرد ، آرام آرام حركت ميكردم تا خيابان معلم را طي كردم و وارد كوچة روبرو شدم . اواسط كوچه بود كه ديدم دو نفر آخوند در حال آمدن هستند ، عجيبتر اينكه با فاصله با همديگر حركت ميكردند و عجيبتر از آنهم اينكه كاملاً هم قد و قواره و يك شكل بودند ، تصميم گرفتم از بين آندو عبور كنم ، وقتي بآنها رسيدم ، ناگهان آن آخوند فرياد زد : اوهوي موتوري مگه كوري ؟ آن بندة خدا فقط يك نفر بود ولي من در اثر ضربة مشت بر چشمم دوچار دوبيني شده بودم . سهشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٤ سلام
سلام من هنوز هستم و چشم براه اطلاعات شما هستم به وبلاگ فرزندان کميجان مراجعه کنيد : چهارشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٢ بالهای عزرائيل در کوههای کرمان
مرگ يكي از دوستان در سر يكي از پيچ هاي دره به چند نفر از بچه ها برخورديم و كمي بعد هم به بالاي سر يكي از بچه ها رسيديم و ديديم كه در كنار راه دراز كشيده است ، جهانگير علت خوابيدن او را سئوال كرد و يكي از بچه ها پاسخ داد كه او كمي احساس خستگي كرده و خواسته كه چند لحظه استراحت كند ، ما هم منتظريم تا او برخيزد و برويم . جهانگير بالاي سر او كه نامش اسدي بود رفت و او را صدا زد تا برخيزد و به حركت خودمان ادامه دهيم ، ولي هيچ صدايي از او بر نيامد ، بدنش سرد شده بود و جاني در بدن نداشت ، وقتي چشمانش را باز كرديم و نگاه كرديم هيچ حركتي در چشمان او نبود و انگار كه هزار سال بود كه مرده بود . من و جهانگير كه با نگاه به چشمان او متوجه وضعيت شده بوديم بچه ها را صدا كرديم و گفتيم كه بايد اسدي را بر سر دست بگيريم و با خودمان ببريم زيرا او ممكن است به حالت كما رفته باشد و يا دچار بيهوشي و ضعف شده باشد و خوابيدن او در اين هواي سرد به مصلحت نيست . چند نفري او را بر سر دست گرفتيم و با سرعت به دنبال رد پاي بچه ها براه افتاديم ، پس از نيم ساعت كه با سرعت مي رفتيم به تعداد ديگري از بچه ها رسيديم كه گفتند ، مقصود براي پيدا كردن چهارپايي به پايين رفته تا اسدي را به آن سوار كنيم ، ما از انها خواستيم كه بيهوده وقت خود را جهت آوردن چهارپا معطل نكنند و با كمك همديگر اسدي را همچنان بر سر دست ميبرديم تا به مقصود رسيديم كه بر چهرپايي سوار بود و به سمت ما ميامد . او پياده شد و اسدي را بر بالاي پالان چهار پا قرار داديم و از چند طرف او را گرفته بوديم تا سقوط نكند و پس از نيم ساعت راه پيمايي به روستاي كوچكي كه از چند كلبه سنگي تشكيل شده بود رسيديم . يكي از روستاييان با مشاهدة اوضاع و احوال آشفتة ما ، فوراً اهل و عيالش را از كلبه خارج كرد و به كلبة همسايه فرستاد و كلبه اش را تماماً در اختيار گروه ما قرار داد . اسدي را از الاغ پياده كرديم و در داخل كلبه كنار يكي از اضلاع خوابانديم و براي ظاهرسازي و جلوگيري از تضعيف روحية افراد شروع به ماساژ قلبي و تنفس مصنوعي كرديم و حتي آب قند هم بدهانش ريختيم ، ولي او كه از قبل مرده بود ، هيچ عكس العملي نداشت . تمام كوله هاي مملو از وسايل و مواد غذايي مان را در زير برفهاي كوهستان جا گذاشته بوديم و از همه جا رانده دست بدامن مرد صاحب كلبه شديم تا قدري آرد و شكر و روغن به ما بفروشد تا براي بچه ها غذا درست كنيم ولي او معذرت خواهي كرد و فقط حاضر شد براي يك وعده به ما عدس بدهد . البته او با نشان دادن يك كيسه كه تا نيمه پر از آرد بود گفت : جان من و زن و بچه ام به اين نيم كيسه آرد بند است و تا اواخر ارديبهشت هم اين راه باز نخواهد شد و اگر من آنرا به شما بدهم ، زن و بچه ام گرسنه خواهند ماند ، اما هر چقدر كه دوست داشته باشيد سنجد و برگة زردآلو به شما خواهم داد ، ضمناً يك راديو توشيبا دو موج هم داشت كه از باب مهمان نوازي به ما داد و ما هم كه مثلاً موافق رژيم نبوديم راديو را روشن نكرديم . بچه ها كه همگي از سرما و خستگي و گرسنگي به تنگ آمده بودند به اينهم رضايت دادند و به نوبت خود را به آتش و كنار اجاق ميرساندند و خود را گرم و لباسهايشان را خشك ميكردند ، گروهي هم بفكر تهيه يك وعده غذا بودند و فكر ميكنم موفق شدند عدسي بپزند . بنا به صلاحديد صاحبخانه ، عده اي از بچه ها به همراه او به روستاي بزرگتري رفتند و مقداري آرد و روغن و كمي شكر خريداري كردند ولي مقدار آن بيش از نياز يك وعده نبود و ما مجبود شديم در بقية ايامي كه آنجا بوديم به خوردن سنجد و برگه قناعت كنيم . با وجود اين تا عصر همانروز مشغول امورات شخصي بودندو هر از گاهي از حال اسدي جويا ميشدند ، ولي پس از اينكه كمي خودشان راحت شدند بيشتر جوياي احوالات او شدند و علت بيدار نشدن او را پرسيدند و در آنشب بود كه ما مجبور شديم به مرگ ناگهاني او در همان لحظاتي كه در كنار دره دراز كشيده بود اعتراف كنيم . من و جهانگير اعلام كرديم كه پس از اينكه ما بر بالاي سر او رسيديم و بدنش را لمس كرديم و به چشمانش نگاه كرديم متوجه مرگ او شده بوديم ولي براي اينكه وقفه اي در راه پيمايي و نجات گروه پيش نيايد ، ناگزيراز اعلام موضوع بصورت عمومي خودداري كرديم و فقط آنرا به سرپرست گفتيم . آن جواني كه آن جلسه اولين برنامه مشترك و برخورد ما بود و شناخت چنداني هم نداشتيم ولي در همان حد آشنايي دو روزه متوجه شديم كه انسان با محبت ، آرام و سر بزيري بود . البته پس از اعلام مرگ او ، دختري كه او را به برنامه دعوت كرده و با خود آورده بود بشدت دچار حزن و اندوه شد و به همراه دختران ديگر مدت زيادي گريه و زاري كردند و همانطور كه قبلاً گفتم گروه در رابطه با مسايل مرگ و زندگي تعريف مشخصي نداشت و در برخورد با اينواقعه نيز شديداً دچار سرگرداني شده بود . سرگرداني و بي تكليفي گروه اينطور بود كه گويا هيچيك از افراد اعم از سرپرستان و اعضاي گروه تجربه مشابهي نداشتند و نميدانستند در مواجهه با چنين وضعيتي گروه چه سياستي بايد اتخاذ نمايد ؟ پس از اينكه همه از مرگ اسدي مطلع شدند ، قرار شد در مورد وضعيت بعدي گروه تصميم گيري شود ، شايد بدليل ناگزيري و تنگي جا بود كه همگي اعضا در اين نشست تصميم گيري شركت كردند و ترديد ندارم كه اگر اتاقهايي در مجاورت آن كلبه بود ، كادر سرپرستي تصميمات لازم را در اتاق سربسته ميگرفتند . بهر حال در آن شرايط خاص كه همگي مجبور بوديم در كنار جنازة يكي از دوستانمان در يك كلبه بسر بريم ، ناگزير از بحث و بررسي موضوع اقدامات بعدي بصورت دسته جمعي بوديم و جالب است كه بگويم در اين جلسه حرفهاي جالب و بعضاً خنده دار و تأسف آوري زده ميشد كه ناشي از عدم شناخت ما از انسانها و مردم و فرهنگ عمومي كشورمان بود . براي نمونه ميگويم كه يكي از بچه ها پيشنهاد كرد كه جنازه را در همانجا بگذاريم و بدون اطلاع صاحبخانه و مردم شبانه فرار كنيم و يكي ديگر ميگفت كه لازم نيست موضوع مرگ دوستمان را به اطلاع صاحبخانه برسانيم ، بلكه بهتر است به او بگوييم كه دوست ما مريض است و حالش خوب نشده و ما بايد براي آوردن دكتر و كمك به شهر برويم و به اينترتيب جنازه اسدي را در آنجا بگذاريم و برويم . بيشتر نگراني افراد گروه از درگير شدن با ژاندارمري و ساواك و گرفتاريهاي بعدي بود و هرچه گفته شد كه بايد صاف و پوست كنده تمام واقعه را باطلاع اهالي برسانيم مورد قبول واقع نشد و قرار شد به صاحبخانه بگوييم كه دوست ما مريض است و حالش خوب نشده و ما بايد براي آوردن دكتر و كمك به شهر برويم . صاحبخانه را در بيرون از كلبه ملاقات كرديم و موضوع را باو گفتيم ولي در كمال ناباوري از او شنيديم كه گفت : دوست شما مريض نيست بلكه او مرده ، من همانساعتي كه او را آورديد فهميدم كه مرده ولي چيزي به شما نگفتم الان هم اگر ميخواهيد به شهر برويد عيب ندارد ، يك يا دو نفر بيايد به همراه من به شهر ميرويم و موضوع را به پاسگاه گزارش ميكنيم تا بيايند و تكليف را معين كنند . او كه از نظر ما يك روستايي پشت كوهي و ساده بود اينطور به صحبتهايش ادامه داد : شما ميخواهيد با اين ترفند جنازه اي را روي دست من بگذاريد فرار را بر قرار ترجيح دهيد ، و يا اينكه جنازة دوستتان را هم برداريد و با خودتان ببريد و من ديگر كاري به كارتان ندارم . ما از اينكه او را دست كم گرفته و يك آدم ژنده پوش و بيسواد تصور كرده بوديم شرمنده شده بوديم ، به او گفتيم : بسيار خوب بهتر است اين حرفها را با بچه ها در ميان بگذاريم و به هر تصميمي رسيدند آن را با شما در ميان ميگذاريم . او گفت چرا نميگذاريد من هم در ميان شما باشم و با همديگر همفكري كنيم و به يك تصميم مشترك برسيم ؟ او را نيز بداخل كلبه اي كه در يك گوشه اش جنازة مرحوم اسدي را خوابانده بوديم ، دعوت كرديم و موضوع را با بچه ها در ميان گذاشتيم و پس از بحث و بررسي طولاني به اين نتيجه رسيديم كه فردا صبح زود جنازه را بر بالاي كوهي كه بر روستا مشرف بود ببريم و در آنجا در زير يك تودة سنگ موقتاً و بصورت امانت دفن كنيم و سپس باتفاق صاحبخانه براه بيافتيم و خودمان را به شهر برسانيم و سپس با هليكوپتر مراجعه كرده و جسد را با خود ببريم . با اين تصميم آنشب را نيز در كنار جسد اسدي مرحوم خوابيديم و صبح علي الطلوع برخاستيم ، بارش نم نم باران شروع شده بود . ابتدا با چوب و گليم يك برانكارد ساختيم و سپس جنازه اسدي را كه در گليم پيچيده بوديم بر روي برانكارد قرار داده و آنرا با طناب محكم كرديم و در حاليكه در اطراف آن چندين چوب عرضي گذاشته بوديم ، دسته جمعي سر چوبها را گرفته و برانكارد را بلند كرده و بسوي بالاي كوهي كه در مجاورت شرقي روستا قرار داشت حركت كرديم . بيش از سه شبانروز بود كه بچه ها غذاي حسابي نخورده بودند و حسابي ضعيف شده بودند ، راه كوهستاني هم كه سر بالا بود و بار هم سنگين بود و ما را به نفس نفس انداخته بود . كاروان حاملين جنازه به نرمي و تأني براه خود ادامه ميداد و هركس در خيال خودش بگونه اي موضوع را بررسي و تحليل ميكرد و از هيچ كس صدايي در نميامد ، در اينحال صاحبخانه كه گروه تشييع كنندگان را همراهي ميكرد به من كه در انتهاي صف حركت ميكردم نزديك شد و بآرامي از من پرسيد : شما ميدانيد ، علي كيست ؟ من كه بلافاصله به نيت او پي برده بودم ، گفتم : ما در ميان گروهمان چند نفر بنام علي داريم ، واگر منظورت علي ابن ابيطالب است كه بايد بگويم بله ما او را مي شناسيم و ميدانيم كه او امام اول و مقتداي ما مسلمين است ، او پسر عم و داماد پيغمبر و شجاعترين مسلمان در صدر اسلام بوده است كه در زمان امامتش بدست ابن ملجم مرادي در مسجد كوفه ضربت خورد و در روز بيست و يكم ماه رمضان در اثر آن ضربت به شهادت رسيد . او كه انتظار اين حاضر جوابي مرا نداشت ، با تعجب پرسيد : پس چرا در جريان تشييع جنازه هيچ تكبيري نميگوييد ؟ گفتم : اينها همگي جوان و خسته هستند و بعيد نيست كه تاكنون هم مرده اي نديده اند و در تشييع جنازه هيچ ميتي شركت نداشته اند و راه و رسم آنرا نميدانند ، ولي اگر لازم ميداني مرا همراهي بكن تا تحليل و تكبير بگوييم و پس از آن بود كه با صداي بلند شروع به گفتن تكبير و لااله الاالله نمودم و او نيز مرا همراهي كرد و بچه ها هم تك تك و با بي ميلي ما را همراهي كردند تا بر بالاي يك ناحيه مسطح بر روي كوه مورد نظر رسيديم . جنازه را در روي زمين قرار داديم و از اطراف سنگهاي زيادي را جمع كرديم و بر روي برانكارد با احتياط كامل چيديم تا در مدتي كه جنازه را در آنجا بامانت گذاشته ايم از تعرض دد و دام در امان باشد ، وقتي ارتفاع سكوي محافظ به حدود يك متر رسيد يك چوب آوردند و بلوز يقه اسكس مرا كه برنگ زرشكي بود بر بالاي آن پرچم كرده و بر بالاي قبر نصب كردند تا از ارتفاع بالاتر قابل رؤيت خلبان هليكوپتر باشد . پس از خاتمة عمليات سنگ چيني و تدفين موقت كه از تدفين دائم هم سخت تر و پرزحمت تر بود ، بر بالاي سر قبر موقت اسدي جمع شديم و فاتحه خوانديم ( آنهم بنا به توصية من تا موجب شك مرد روستايي نشود ) و سپس سرودها و آوازهاي انقلابي خوانديم . پس از اتمام اينكارها كه تا ساعت 3 بعد از ظهر طول كشيده بود ، به سمت پايين كوه سرازير شديم و بنا به تصميم قبلي قرار بود كه حركت كنيم ولي خستگي ناشي از كوهنوردي و حمل جنازه و قبرسازي آنچنان ما را خسته و بيحال كرده بود كه حس و حال حركت نداشتيم و ناچار حركت گروه را يكروز به تأخير انداختيم تا اعضاء آن شب خستگي در كنند . در آن چند روز گذشته تغذية بچه ها بسيار ناقص بود و منحصر به سنجد برگة زردآلو بود كه سبب ضعف شديد بچه ها شده بود بنحوي كه اگر مثلاً كسي 200 متر راه ميرفت تا لب رودخانه دست و صورتي بشويد حسابي خسته ميشد و ديگر ناي حركت نداشت . كمكي كه آن مرد روستايي به ما كرد در واقع ايثار بود و كلبه اي را كه تنها مكان قابل زندگي خود و خانواده اش بود در اختيار ما قرار داد و من در اين جمله در حقيقت ميخواهم ياد مردي را گرامي بدارم كه بدون هيچ چشمداشتي تمام هست و نيستش را در اختيار ما گذاشت و من از اينكه بعلت مرور زمان نام نامي آن مرد جوانمرد را فراموش كرده ام احساس شرم مينمايم البته گمان دارم كه نامش مشدعلي بود . بطور كلي كلبه هاي آن روستا و كلبه اي كه در اختيار ما قرار داده شده بود به اين صورت ساخته شده بود كه با كنار هم چيدن قلوه سنگهاي درشت ، يك دايرة بزرگيتشكيل داده و بر روي آن يك لايه ديگر از قلوه سنگها را مي چيدند ولي قطر اين دايره از دايره اول كمتر بود ، به نحوي كه هرچه لايه هاي سنگ بيشتر ميشد از قطر دايره كاسته ميشد و نهايتاً در بالاترين نقطه دايرة كوچكي باندازه يك سوراخ براي خارج شدن دود ايجاد ميشد . در اينمرحله و پس از پايان يافتن ديوارسازي مرحلة گود كردن كف ميرسيد كه كف كلبه را نه بشكل صاف و مسطح بلكه بشكل و حالت يك كاسه گود ميكردند و احتمالاً خاكهاي كنده شده را گل نموده و سوراخ سنبة لابلاي سنگها را پر ميكردند تا از ورود باد و سرما و مار و مور ممانعت كند . در يك كوشة اين كلبه يك اجاق سنگي به ديواره چسبيده بود و در يكطرفش هم با چوب و تخته سكويي درست كرده و خواربار و وسايل و مواد مورد نيازشان را در زير آن سكو گذاشته بودند . شايد مساحت آن كلبه را بتوانم به حدود 12 مترمربع برآورد نمايم ولي بيش از اين نبود و واضح است كه چنين فضايي براي تنفس و زندگي و نشست وبرخاست و خور و خواب بيست و يك نفر انسان و يك ميت دراز كشيده تنگ بود و ما ناچار بوديم در چند روزي كه در آنجا بسر برديم بنحوي نشستن عادت كنيم كه حتي اين عادت در زماني كه به جاي وسيع رسيده بوديم نيز ما را رها نميكرد . شيوة نشستن ما در آن كلبه به اينترتيب بود كه يك نفر بديوار تكيه ميداد و پاهايش را تا ميكرد و نفر بعدي هم در يك ستون در جلوي او مي نشست و به پاهاي او تكيه ميداد و به همين ترتيب تا آخرين نفر كه بديوار مقابل ميرسيد ، سه صف نشسته از پسرها و يك صف هم از دختر ها تشكيل ميشد كه در جلوي هم نشسته و به همديگر تكيه داده بوديم . اين شيوة نشستن را كه بنام مدل نشستن تخمه كدو نام گذاري كرده بوديم باعث ميشد كه ما بيست و يكنفر در آن كلبة كوچك روستايي جا بشويم و مثل پوستة تخمه كدو كه در داخل يكديگر قرار داده باشند بود ، وچنانچه روش ديگري براي نشستن و خوابيدن پيش ميگرفتيم عملي و ممكن نبود و در آنصورت بايد تعدادي از بچه ها در فضاي آزاد مي ماندند ، كه با توجه به سرماي هواي اول فروردين ماه غيرممكن بود . صبح روز حركت رسيد ، باتفاق مرد صاحبخانه حركت كرديم و قرار شد او ما را تا رسيدن براه اصلي راهنمايي كند تا در بين راه گم و سرگردان نشويم ، پس از عبور از ميان آب يك رودخانه راه درازي را در پيش گرفتيم كه در بستر بسيار عريض يك خشكرود بزرگ ادامه داشت و هرچه كه ميرفتيم به جايي نميرسيديم ، گويي كه اين راه باريك مالرو تا آخر دنيا ادامه داشت . پس از نيمروز راه پيمايي ، نزديك ساعت 4 بعد از ظهر بود كه در ميان دره به جاي وسيعي رسيديم كه يك روستا بود و مزارعش در دو طرف بستر عريض خشكرود گسترده بود ، مردانروستايي بر روي سنگهاي بسيار بزرگي كه توسط يك سيل قديمي به آنجا حمل شده بود نشسته بودند و با ديدن گروه ما و مشدعلي دچار هيجان شدند و وقتي متوجه شدند كه بدليل نداشتن مواد اوليه ناهار نخورده ايم ، خيلي ناراحت شدند . آنها از ما خواستند كه به خانه هايشان برويم ولي چون سرپرست قبول نكرد ، از ما خواستند تا در همانجا كنار سنگها بنشينيم و در اين فاصله زن هايشان را صدا كردند و طولي نكشيد كه سفره هاي نان و پنير را گستردند و ما قحطي زدگان نيز جاي شما را خالي كرديم . بيش از يكساعت آنجا مانديم و با روستاييان صحبت كرديم و سرگذشت مسافرت نا فرجام خود را براي آنها تعريف كرديم ، يكي از پيرمردان روستا حكايت كرد كه در حدود 84 سال سن دارد و در تمام عمرش برف و بارشي با شدتي كه در چند روز اخير در آن منطقه باريده بياد نداشته است و او هم قسم ميخورد كه بارش اخير و توفان آنروز و آنشب يك بارش بي سابقه و استثنايي بوده است . پس كمي استراحت و تقويت قواي جسماني و روحيه گرفتن از مصاحبت آن روستاييان با گذشت و حاتم صفت و بخشنده ، با مشدعلي خداحافظي كرده و به سمت روستايي كه از آنجا به شهر راه داشت حركت كرديم . مشدعلي به ما گفت كه فاصلة ما تا روستاي بزرگ بعدي حدود يك سيگار كشيدن راه است ، ما در ميان همان دره براه افتاديم و وجود درختان انبوه و بلند صنوبر و چنار حكايت از سرسبزي و طراوت آن مكان در بهار ميكرد ، راه هموار و كم شيب بود و ما نيز كه تازه تجديد قوا نموده و سوخت گيري كرده بوديم ، با سرعت حركت ميكرديم ولي هرچه ميرفتيم آن راه كوتاه يك سيگاره بپايان نميرسيد و حتي دچار اين ترديد شديم كه نكند راه را گم كرده ايم . بچه ها با يكديگر بشوخي ميگفتند شايد منظور مشدعلي سيگار برگ فيدلي بوده كه راه اينقدر طولاني است ، چون از بابت اينكه در ميان همان دره حركت ميكرديم ، مطمئن بوديم بر سرعت گامها افزوديم و پس از طي كردن يك پيچ بزرگ رودخانه در حالي كه نم نم باران شروع بباريدن كرده بود چشممان به جمال روستاي بزرگي بنام محمدآباد افتاد كه كم كم در ميان سياهي و تاريكي زودرس كوهستان فروميرفت . جوانان و مردان بيكار روستايي به شنيدن خبر ورود ما براي تماشا مي آمدند و سرپرست گروه خيلي زود با يك روستايي صحبت كرد و دو اتاق خالي و بدون اثاثيه از او اجاره كرد تا شب را در آنجا بسر بريم . قسمت اصلي روستا در ساحل چپ رودخانه قرار گرفته بود و ما پس از عبور از رودخانه خود را به آن دو اتاق خالي اجاره اي رسانديم ، اتاقها مثل دو مغازة تودرتو ، مستقيماً بكوچه باز مي شدند ، كف و ديواره هاي اتاقها كاهگلي بود و ما كه همگي افراد خاكي و بي ادعايي بوديم و هنوز آن شرايط سخت و دهشتناك را فراموش نكرده بوديم در روي زمين نشستيم . اتاق يك اجاق ديواري داشت كه با كمي هيزم آنرا روشن كرديم ، صاحبخانه هم برايمان يك چراغ آورد تا در تاريكي نباشيم ، دخترها با استفاده از امكانات محدود توانستند مقداري نان و حلوا بپزند و بعنوان شام گروه مورد استفاده قرار گرفت . قبل از صرف شام يك جوان 20 ـ 25 ساله كه سپاهي دانش بود بديدن ما آمد و ضمن اظهار خوشحالي از ديدن ما با اصرار از ما دعوت كرد كه آن اتاقهاي خالي لايق ما نيست و بايد به اتاقهاي او برويم كه همه جور وسايل راحتي دارد . چون او خيلي اصرار ميكرد ، قرار شد يكي بعنوان نمايندة گروه از اتاقهاي او بازديد كند تا در صورت مناسب بودن همگي به آنجا برويم . او به همراه آن جوان سپاهي دانش رفتند و پس از مدتي به تنهايي برگشت و گفت كه آنجا اصلاً مناسب رفتن نيست و همان بهتر كه گروه شب را در همينجا بسر برد ، وقتي علت را سئوال كرديم گفت كه آنجا عين فاحشه خانه ها ست و در و ديوارش پر از پوستر و عكس خوانندگان زن است . لازم به توضيح ميدانم كه اين نظريه به طرز تفكر بچه ها و افراد مربوط ميشد ، وگرنه در آن زمان تمام مجله ها و هفته نامه ها عكس بزرگ و پوستر خواننده ها و هنرپيشه هاي سينما را چاپ ميكردند و بر اثر تبليغات حاكم ، در تمام خانه ها و اتاقهاي خيلي از جوانها از اين عكسها بر در و ديوار ديده مي شد ، ولي افراد باصطلاح روشنفكر با اين ابتذال حاكم بر رسانه ها و فرهنگ و هنر و موسيقي مخالف بودند . بعد از ساعتي كه از استراحت و صرف شام گذشت ، در حاليكه باران به نرمي ميباريد ، پسر جواني آمده و در زد و گفت كه آقاي سپاهي مي پرسد پس چرا به خانة او نمي رويد ؟ نمايندة بچه ها گفت كه ما در همينجا راحت هستيم و مزاحم او نميشويم و از او تشكر ميكنيم . آن پسر رفت و پس از مدتي برگشت و گفت : پس آقاي سپاهي گفته يك نفر كه نمايندة دانشجويان است براي صحبت و دادن توضيح به منزل او برود . ما كه فوراً بوي خطر و توطئة را مثلاً حس كرده بوديم ، با اينكار مخالفت كرديم و گفتيم : پسرجان ما با آقاي سپاهي كاري نداريم ، به او بگو اگر او با ما كاري دارد ، خودش به اينجا بيايد . آن پسر دوباره در زير باران براه خود رفت و پس از مدتي صداي در را شنيديم ، اينبار خود آقاي سپاهي باتفاق چند نفر از روستائيان آمده بود و ضمن صحبت و احوالپرسي ، از ما خواست كه ليست اسامي بچه ها را باو بدهيم . طبيعي بود كه بچه ها بشدت با خواستة او مخالفت كردند و شروع كردند با او بحث و جدل كردن و به اين درخواست او اعتراض كردند . اصرار او و انكار و مخالفت ما بيش از يكساعت طول كشيد و در نهايت او گفت كه بابا اينكه مهم نيست ، سري را كه درد نميكند چرا دستمال مي بنديد ؟ شما چندتا اسم الكي بنويسيد و به من بدهيد تا رفع تكليف بشود و دردسر درست نشود . ما پرسيديم : چه تكليفي ؟ چه دردسري ؟ او به آرامي جوابداد : اگرچه وظيفة اصلي و ظاهري من تعليم و تربيت بعنوان سپاهي دانش است و در اين روستا خدمت ميكنم ، اما بر طبق دستور وزارت ---- مجبورم هرگونه رفت و آمد افراد غريبه و تحركات مشكوك را به مركز گزارش بدهم . ما به حرف او اعتراض كرديم و گفتيم : بيخود نام تحركات مشكوك را به ما نچسباند . او گفت : اگر شما ليست اسامي بچه ها را بدهيد ، هيچ مسئله اي پيش نخواهد آمد ، ولي در غير اينصورت ، من مجبورم همين امشب با وجود اين هواي باراني و خطرناك ، پياده براه بيافتم و خودم را بشهر برسانم و موضوع را گزارش بكنم . ما كه وحشت عجيبي از ساواك داشتيم و نميخواستيم بيخودي با ساواك درگير بشويم ، از او خواستيم تا آمدن ما را ناديده بگيرد و براي ما دردسر و براي خودش زحمت درست نكند ، ولي او با اصرار بر خواسته اش با ناراحتي از پيش ما رفت و همان شبانه باتفاق چند نفر بلد و كمك به سمت شهر حركت كرد تا گزارشات لازم را به مركز برساند . او رفت و ما هم پس از مدتي بحث و گفتگو ، در همانجا خوابيديم . صبح فردا ، پس از خوردن صبحانه اي كه شامل سنجد و برگه بود ، در حاليكه باران بنرمي ميباريد براه افتاديم و از ميان كوچه هاي گل آلود روستا گذشتيم ، در آخرين كوچه بارش باران شديدتر و سيل آسا شد و پس از مدتي طي طريق در زير باران شديد هوا نيز رو به سردي رفت . بچه ها همگي مثل موش آب كشيده شده بودند و روستائيان هم از ما ميخواستند كه در اين هواي طوفاني و خطرناك از رفتن پرهيز كنيم ، وقتي بچه ها يقين پيدا كردند كه در اين حال رفتن به مصلحت نيست . برگشتيم و خود را به همان اتاقها رسانديم و دوباره اجاق را روشن كرديم و ضمن خشك نمودن لباسهايمان در تمام مدت آن روز شاهد بارش شديد باران بوديم . حالا كه ديگر غذاي آماده اي مثل سنجد و برگه زردآلو بهمراه داشتيم مشكلي بنام تغذيه نداشتيم ، و در حاليكه تغيير شدت بارش باران را تماشا ميكرديم مشغول خوردن تنقلات خودمان شديم ولي دل به گفتة روستائيان كه ميگفتند باران شب قطع خواهد شد خوش كرده بوديم . صبح كه از خواب برخاستيم با هواي صاف و آفتابي مواجه شديم و ديگر خبري از آن هواي گرفته و ابري نبود و آسمان كانلاً آبي و درخشان بود ، پس از صبحانه براه افتاديم ، باران از ديشب قطع شده بود و اگرچه زمين هنوز خيس بود ولي ديگر آب بر روي آن جريان نداشت و شلپ شلپ كوچه هاي گلي روستا ما را آزار نميداد . صبح علي الطلوع حركت كرديم و پس از خداحافظي با روستايياني كه به بدرقه آمده بودند ، وارد راه باريكي شديم كه بسمت كوهستان و رأس حوزة آبريز رودخانه ميرفت . راهي كه در پيش داشتيم يك راه باريك و مالرو كوهستاني بود كه با شيب تندي سربالا ميرفت و پس از عبور از هفت گردنه به سرازيري ميرسيد و بنا به قول روستائيان تا ظهر بايد آنرا طي ميكرديم و پس از عبور از گردنه ديگر خطري نداشت و نيمساعت راهپيمايي داشت تا به مركز بخش ده بكري برسد . ده بكري مركز بخش بود و از آنجا انواع وسايط نقليه براي رفتن به مركز شهرستان بم فراهم ميگرديد راه خيلي شيبدار و طولاني بود و نزديك ظهر بود كه به منطقة اصلي كوهستان رسيده و عبور از گردنه هاي هفتگانه كوهستان را آغاز كرديم و اين قسمت را با توجه به ضعف شديد بچه ها با زحمت طي كرديم . در تمام مدتي كه اين راه سخت و پر شيب را طي ميكرديم ، من به فكر آن آقاي سپاهي دانش بودم كه بيچاره مجبور شده بود شبانه براه افتاده و خود را به ده بكري برساند . حدود ساعت 3 بعد از ظهر بود كه از خط الرأس گذشتيم و به سرازيري افتاديم و در اين قسمت هر چه پيشتر ميرفتيم شيب كمتر و راه پهنتر ميشد و پس از طي كمتر از 2 ساعت كه با سرعت راه پيمايي ميكرديم به اراضي مسطح و كشاورزي رسيديم و كم كم سواد مركز بخش ده بكري از دور هويدا شد . بنا به تصميم قبلي قرار بود پس از رسيدن به ده بكري فورآ يك ماشين بگيريم و خودمان را به كرمان برسانيم ، ولي وقتي به خيابان ورودي مركز بخش نزديك شديم ، از دور سياهي كاميون هاي ريو ارتشي را ديديم كه در كنار يك جيپ ارتشي انتظار ما را ميكشيدند ، در حاليكه خود را باخته بوديم و در دل به آقاي سپاهي لعنت ميكرديم براه خود ادامه داديم . وقتي كه به نزديك كاميونها رسيديم ، فرماندة آن گروه ارتشي كه يك جوخه سرباز مسلح هم با خود داشت به نزد ما آمد و ضمن احوالپرسي و خوش آمدگويي اعلام كرد كه گروهش آمادة هرگونه همكاري و كمك به ما ميباشد . او همچنين به ما خبر داد كه مسئولين استان كرمان در جريان مشكلات گروههاي كوهنوردي قرار داشته و از بابت اينكه چند نفر از آنان در جريان مسافرت امسال دچار حادثه شده اند اظهار تأسف كرد . آن مأمور ژاندارمري كه درجة استواريكمي داشت و به احتمال قوي رئيس پاسگاه ده بكري بود ، خبري به سرپرستان گروه ما دادكه بشدت باعث خوشحالي همة بچه ها گرديد ، و آن خبر متأسفانه درگذشت 2 يا 3 نفر از بچه هاي گروه كوهنوردي پزشكي بود كه در كوههاي جبال بارز برفگير شده و دچار حادثه شده بودند . با كمال شرمندگي بايد بگويم كه اين خبر وحشتناك باعث خوشحالي ما شد ، در حاليكه قاعدتاً بايد از مرگ دونفر از دوستان خودمان ناراحت ميشديم ، ولي ما خودمان لقدري نگران كشته شدن يكي از بچه هاي گروه خودمان بوديم و از اين حادثه و تبعات بعدي آن دلواپس بوديم ، با شنيدن آن خبر از نگراني درآمده و فهميديم كه با توجه به ابعاد حادثه كشته شدن يك نفر دور از انتظار نيست . پس از گفتگوي مقدماتي با رئيس پاسگاه ، سرپرست گروه دعوت او را براي رساندن ما به شهرستان بم با ماشين هاي ارتشي رد كردند و از او سپاسگزاري كرده و گفتند كه وضع عمومي بچه هاي گروه خوبست و به چيزي نياز ندارند و به محض اينكه بچه ها توي قهوه خانه يكي دو تا چاي بخورند براه مي افتيم و خودمان را به شهر ميرسانيم . با اين ترفند بود كه نيروهاي ارتشي را مرخص كرديم و خودمان را خلاص كرديم و دسته جمعي وارد قهوه خانه بزرگي كه در آن محل بود شديم و از قهوه چي درخواست چاي كرديم . ميزهاي چوبي قهوه خانه را با روميزي پلاستيكي پوشانده بودند و بر روي آن قندانهاي پر از قند خودنمايي ميكرد و قهوه چي خوشحال از اينكه برايش بيست و يك مشتري رسيده بدنبال تهيه كردن وسايل و دم كردن چاي رفت . ما درست از روز بيست و نهم اسفند تا آنروز كه احتمالاً ششم فروردين بود ، چشممان به قند نخورده بود و هيچگونه مواد قندي نخورده بوديم و در اين چند روز در اثر هضم شدن و تحليل رفتن قند بدن ، بشدت احساس ضعف و نياز ميكرديم ، با ديدن قندانها شروع به خوردن قند كرديم . يك قند ، دو قند ، سه قند ، … ، مثل موشي كه به انبار نفوذ كند براحتي خپ خپ قند ميخورديم ، بدون آنكه احساس دلزدگي به آدم دست بدهد ، وقتي چاي دم كشيد و قهوه چي با سيني پر از چاي در استكانهاي بزرگ به سمت ميزها آمد از خالي بودن تمام قندانها متعجب شد ، آن بيچاره بدون هيچگونه حرفي رفت و تمام قندانها را پر كرد و در مقابل توضيح ما در مورد نياز بدن به قند قانع شد . جالب است كه در شرايط عادي ، انسان قادر به خوردن يك حبه قند خالي هم نيست و دلش را بهم ميزند ، ولي در آنروز ميتوانم ادعا كنم كه هريك از ما بيش از 20 حبة درشت قند خورديم تا نياز بدنمان برطرف گرديد و قند مورد نياز بدن را سريعاً تأمين كرديم . پس از صرف چاي و قند و پرداخت حساب قهوه چي ، از آنجا خارج شديم و در محل ايستگاه همگي سوار يك ميني بوس شديم و در حاليكه با همديگر در خصوص خلاصي از دست ژاندارمري صحبت ميكرديم و نگران برخوردهاي بعدي ساواك بوديم به سمت شهر بم حركت كرديم . اگرچه يك كشتة گروه علوم در ميان دو كشتة گروه پزشكي گم ميشد ولي بازهم نگران عواقب كار بوديم و بعضي از بچه ها هم اين احتمال را ميدادند كه در شهر بم ساواك بسراغمان بيايد و ما را گرفتار كند . عصر آنروز به شهر بم رسيديم و اعضاي گروه در يك جايي به انتظار نشستند تا سرپرست گروه به فرمانداري رفت و پس از مدتي با يكي از كاركنان فرمانداري برگشتند و معلوم شد كه دانشسراي عالي بم را براي سكونت ما در نظر گرفته اند . دسته جمعي به سمت دانشسرا حركت كرديم و وقتي به آنجا رسيديم ديديم كه جاي بسيار بزرگي بود ، حياط وسيعي داشت و ساختمان آن در دو طبقه با اتاقهاي بسيار زيادي كه در هر اتاق 8 تخت دوطبقه فلزي فنري با تشك ابري و پتو و بالش قرار داده بودند . پسرها يك اتاق 8 تخته را برداشتند و دخترها هم يكي از اتاقها را بخودشان اختصاص دادند و با توجه باينكه سرويس توالت دستشويي هاي آن نيز بزرگ و چندين چشمه بود و در حياط نيز يك سكوي بزرگ آبريز و آبخوري با چندين شير آب قرار داشت ، بچه ها به امور نظافتي خود پرداختند . هنوز يكساعت از استقرار ما در دانشسرا نگذشته بود كه فرماندار شهرستان بم با چند تن از همكارانش بديدن گروه ما آمد و وارد اتاق شد . در آنزمان ما تصور خاصي از كاركنان و مقامات ارشد دولتي داشتيم و به آنها با نظر خوبي نگاه نميكرديم و آنروز ما حتي به پاي آقاي فرماندار كه باتاق وارد شد بلند نشديم و به او احترام لازم را بجا نياورديم و من هنوز هم از خامي و ناداني خودم و دوستانم ناراحتم و از اينكه آنزمان با ايشان برخورد خوب و محترمانه اي نكرديم احساس شرمساري ميكنم . ما به كسي كه جاي خواب و استراحت و امكانات دولتي به ما داده بود ، بي توجهي كرديم و با وجود اين برخورد غيرمحترمانه ، او اصرار كرد كه هر چه لازم داريم بگوييم تا برايمان حاضر كنند ولي ما با الا و لابد هيچ كمكي از ايشان قبول نكرديم . چون موضوع حادثه در گروه پزشكي و كشته شدن 2 نفر از اعضاي گروه قبلاً به اطلاع مقامات رسيده و خبر آن نيز در روزنامه ها چاپ شده بود ، تمامي خانواده ها دچار نگراني شده بودند و به همين دليل وقتي كه فرماندار در حال رفتن بود ، گفت ، همين الان دستور ميدهم يك خط تلفن به اينجا وصل كنند و در اختيار گروه قرار داده شود تا بچه ها با خانواده هايشان در تهران و شهرستانها تماس بگيرند و آنها را از نگراني نجات دهند ، و يكساعت طول نكشيد تا تلفن مورد نظر وصل شد و بچه ها پشت سرهم به شهرهايشان تلفن زدند . در همينجا از آن آقاي محترم كه در سال 1355 فرماندار شهرستان بم بودند تشكر و سپاسگزاري نموده و بخاطر تمامي جسارتها و بي ادبيهايي كه ناشي از خامي و بي تجربگي ما بود از ايشان عذرخواهي ميكنم . آنشب گذشت و ما كه در حال حاضر يك اتاق 16 تخته در اختيار داشتيم ، بازهم بنا به عادتي كه در آن كلبة روستايي پيدا كرده بوديم به پاهاي همديگر تكيه ميداديم و يا هم صحبت ميكرديم ، تا آنكه يكي از بچه ها با اعتراض گفت بابا ، آنجا جايمان تنگ بود ، اينجا كه ديگر مجبور نيستيم توي بغل همديگر بنشينيم ، و تازه پس از اعتراض او بود كه بقيه به فكر نشستن روي تخت خودشان افتادند . توي سالن دانشسرا چند ميز پينگ پنگ بود ، مستخدم گفت كه راكت دارد ولي توپ ندارد و قرار شد روز بعد چند تا توپ از بازار تهيه كنيم و بازي كنيم ، هرچه كه بود مشغوليات خوبي بود ، خصوصاً كه بچه ها تصميم داشتند با مقامات مسئول مذاكره كنند و هليكوپتر بگيرند و براي آوردن جنازة اسدي به منطقه بروند و بقيه مجبور بوديم چند روز در اينجا بمانيم تا عمليات انتقال جنازه انجام شود . صبح روز بعد باتفاق دو سه نفر از بچه ها به بازار بم رفتيم و آنروز كه ششم يا هفتم فروردين 1355 بود تقريباً تمامي مغازه هاي شهر را گشتيم ولي سه قلم جنس مورد نياز خودمان را پيدا نكرديم ، توپ تخم مرغي و خرما و نارنگي . بالاخره در شهرستان بم بوديم و بچه ها هوس كرده بودند تا هم پينگ پنگ بازي كنند و هم خرماي مضافتي بم و نارنگي و پرتقال بمي بخورند ، ولي دريغ از يكدانه ، چيزي پيدا نكرديم و پس از خريدن مقداري شكلات ، نزديك ظهر دست از پا درازتر به دانشسرا برگشتيم . بازديد از ارگ بم عصر آنروز كه دومين روز اقامتمان در بم بود ، براي بازديد به ارگ قديمي بم رفتيم ، عجب عظمتي داشت اين قلعة قديمي بم . روزگاري لطفعليخان زند در پناه ديوارهاي سترگ و محكم اين ارگ عظيم حصاري شده بود و مدتها در مقابل هجوم سپاه آغا محمدخان قاجار و مهاجمين مقاومت كرده بود ، ارگ بم يادآور شجاعت و دليري ها و خاطرة مبارزات مردم دلير و سختكوش شهر كويري بم بود . پس از اينكه در اثر خيانت بعضي از افراد ، دروازة ارگ گشوده شد و لطفعليخان زند فراري شد ، آغا محمدخان دستور قتل عام ساكنين و تخريب ارگ را صادر كرد ، هنوزهم وقتي در كوچه هاي ارگ قدم ميزديم ، صداي چكاچك شمشير و صفير تير و پيكان و فرياد بگير و يكش مردان و ضجه و نالة زنان و كودكان را بگوش جان خود مي شنيديم . هنوزهم قلعه همان ابهت و عظمت تاريخي خود را حفظ كرده است ، بالاترين نقطة قلعه ساختمان ارگ حكومتي بود و بر بالاي آن يك اتاق نگهباني قرار داشت كه براي بهتر ديدن گسترة ارگ بر بالاي بام آن رفتيم و در آنجا با چند توريست آمريكايي ملاقات كرديم . آنشب فرماندار بم مجدداً بديدن ما آمد و از وضع و حال بچه ها جويا شد و گفت كه چون ما در بم هليكوپتر نداريم بايد از كرمان بگيريم و آنها هم گفته اند كه بدليل بدي آب و هوا و نامساعد بودن شرايط جوي تا دو روز امكان پرواز هليكوپتر وجود ندارد ، بنابراين ماندن همة اعضاي گروه در اين شهر كوچك بيمورد است . فرماندار گفت ماندن يك نفر براي راهنمايي هليكوپتر و حمل جنازه كفايت ميكند و بهتر است بقية به شهرهاي خودشان برگردند ، اگر با رفتن موافق هستيد من فردا صبح يكدستگاه ميني بوس به اينجا ميفرستم تا شما را سوار كند و تا كرمان ببرد و از آنجا هم برايتان اتوبوس ايران پيما بگيرند و به تهران برويد . با پيشنهاد فرماندار ظاهراً موافقت كرديم و او پس از خداحافظي رفت و ما بعد از رفتن فرماندار فوراً جمع شديم و جلوه هاي توطئة اي را كه از لابلاي حرفهاي او مشاهده كرده بوديم برشمرديم و بوهاي خطرناكي را كه حس ميكرديم به يكديگر نشان داديم ، بر اساس تئوري توهم توطئه ممكن بود فرماندار ما را سوار ميني بوس كرده و مستقيماً به ساواك كرمان و يا تهران تحويل بدهد ، با اين توجيهات قرار گذاشتيم فردا صبح زود بدون اطلاع دادن به فرمانداري به سمت كرمان حركت كنيم . طبق قرار يك نفر از بچه ها در بم ميماند و ما نيز كه كاري نداشتيم ، صبح روز بعد بدون آنكه منتظر آمدن ماشين فرمانداري باشيم ، يكدستگاه ميني بوس اجاره كرديم و براه افتاديم و نزديك 2 ساعت بعد از ظهر خودمان را به كرمان رسانديم و در كرمان هم پس از گردش مختصري در بازار و ديدار حمام گنجعليخان به گاراژ برگشته و سوار اتوبوس شديم و به سمت تهران حركت كرديم . پس از اينكه اتوبوس يكشب طي طريق كرده بود ، براي صرف صبحانه در جايي توقف كرد ، بعد از خوردن صبحانه ، دستم را در جيبم كردم و تمام موجودي جيبم را كه پر از سنجد و برگة زردآلو بود با غيظ تمام از پنجرة اتوبوس به بيرون پرتاب كردم ، البته اگر اينها نبودند ما دچار مشكلات بيشتري مي شديم ،ولي حالا ديگر از دستشان حسابي خسته شده بودم . قضية حمل جنازه مدتها بطول انجاميد تا در ارديبهشت ماه همانسال ، جنازة اسدي را به تهران حمل و در بهشت زهرا بخاك سپردند . اين آخرين برنامة كوهنوردي بود كه من در آن شركت كردم . سيز لر ساغ اولون چهارشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٢ مسافرت كوهنوردي به كرمان در يك گوشة سالن سرسراي دانشكدة علوم در كنار آبسردكن سمت گروه زمين شناسي ، يك تابلو اعلانات قرار داشت كه انجمن فعاليتهاي فوق برنامه ، اعلاميه هاي خود را در آنجا نصب ميكرد و نسخ اضافي آنرا هم در كنار راهرو گروهاي شيمي و زيست شناسي و رياضي بر ديوار ميزدند . اعلاميه هاي كوهنوردي هم همانجا زده ميشد و در آن : نام برنامه ، نام قله ، مسير ، تاريخ و محل حركت و مدت برنامه اعلام ميشد و از علاقمندان خواسته ميشد كه با مراجعه به انجمن و اتاق كوهنوردي ، ضمن ثبت نام و پرداخت هزينة بسيار محدود ، كفش و ساير لوازم مورد نياز خود را بامانت بگيرند . اكثر برنامه هاي كوهنوردي كه براي روزهاي جمعه اعلام ميشد يكروزه بود و معمولاً صبح جمعه شروع و عصر همانروز باتمام ميرسيد ، اما در موارد تعطيل اضافي ،بعضي از برنامه ها هم دو روزه و يا بيشتر ميشد ، در تعطيلات نوروزي برنامه هاي طولاني بيش از يك هفته و يا دو هفته اي اعلام ميكردند . در اسفندماه 1355 برنامة كوهنوردي براي استان كرمان را اعلام كردند و بعداً متوجه شديم كه علاوه بر گروه ما ، گروههاي كوهنوردي دانشكده هاي پزشكي و ديگران هم براي استان كرمان برنامه داده اند منتهي با يكديگر هماهنگ كرده و قله هاي مختلفي را در برنامه گذاشته بودند كه با يكديگر تلاقي پيدا نكنند . من هم در آن برنامه ثبت نام كردم و به پدرم اطلاع دادم كه براي تحويل سال به كميجان نخواهم رفت ، به موجب برنامه قرار بود قبل از پايان سال 54 ، يعني روز 28 اسفند به ايستگاه راه آهن برويم و آنجا با افراد گروه ملاقات كرده و سفر دسته جمعي خود را با قطار شروع كنيم . در كنار درب ورودي دانشكده يك قسمتي مثل سكوي اطلاعات بود بنام انتظامات كه يك ميز و پيشخوان چوبي داشتند و تعدادي افراد و كارمند يونيفورم پوش كه لباس سرمه اي ميپوشيدند در آنجا مي نشستند و ادارة انتظامات دانشكده را بعهده داشتند . اين افراد كه از كاركنان خدماتي و كارمند دانشگاه بودند با وجودي كه لباس فرم ميپوشيدند عضو نيروهاي انتظامي نبودند ، ولي بچه ها معتقد بودند اينها همگي ساواكي هستند و دائماً گزارش فعاليتهاي بچه ها را به ساواك گزارش مي كنند . يكي از اين افراد كه گويا سرپرست بقيه بود و به آنها امر و نهي ميكرد ، فردي بنام رهنما بود كه در نزد بچه ها از بقية مأمورين منفورتر بود و خيلي مورد نفرت و غيض دانشجويان بود و به اسم و قيافه اش حساسيت داشتند . در روز موعود وقتي به ايستگاه راه آهن وارد شديم و بچه هايي را كه قبل از من رسيده بودند پيدا كرديم ، با كمال تعجب ديديم كه آقاي رهنما هم در همان سالن ايستگاه قدم ميزند و از بچه ها سان مي بيند . خيلي ناراحت شديم و شك مان به يقين تبديل شد كه او حتماً ساواكي هست ، ولي از بس قد و يكدنده بوديم و از او هم بدمون ميومد حتي با او صحبت هم نكرديم تا بفهميم مثلاً براي بدرقة مسافري از بستگانش به آنجا آمده يا احياناً براي كار و خيال ديگري ( ؟ ) . بچه ها يكي يكي و دوتا دوتا آمدند و جمع شدند تا تعداد بيست و دونفري كه از قبل در برنامه نام نويسي كرده بودند تكميل شد ، مدتي هم در ايستگاه قطار گردش كرديم تا زمان سوار شدن و حركت قطار فرا رسيد ، 16 پسر و 6 دختر آمده بودند و من غير از يكي از بچه ها بنام اسدي كه دانشجوي داروسازي بود بقيه را كه همگي عضو اتاق كوهنوردي بودند مي شناختم و تا اين تاريخ بارها با آنان در برنامه هاي كوهنوردي شركت كرده بودم . ايرج سرپرستي گروه را بعهده داشت و او كه از دوران بچگي يكي از چشمانش كمي لوچ بود ، دانشجوي رياضي و خيلي انسان خوب و خونگرمي بود ، از تندي هاي ديگر بچه ها در او خبري نبود و خيلي ملاحظة ديگران را ميكرد و از وارد كردن فشار بر بقيه خودداري و حتي جلوگيري ميكرد . قطار ساعت 3 بعد از ظهر حركت كرد و پس از طي حدود يك شبانروز بعد از ظهر روز بعد به ايستگاه زرند كرمان رسيد و همانجا ما پياده شديم و از آن پس سوار يك ميني بوس كرايه شديم كه ابتدا ما را به ماهان برد و در ماهان مقبرة شاه نعمت الله ولي را كه يكي از عرفاي نامي ايران بود زيارت كرديم . متوليان مقبرة شيخ از ورود دختران بدون چادر به درون صحن جلوگيري ميكردند و با زحمت تعدادي چادر جفت و جور كردند و به دخترها كه همگي مانتوپوش بودند دادند تا آنها بتوانند براي زيارت مقبره به درون صحن وارد شودند . پوشيدن مانتو در آن زمان به منزلة داشتن حجاب قابل قبول نيروهاي انقلابي و غير مذهبي بود در حاليكه حجاب سنتي زنان ايران انواع چادرهاي رنگي بود ، ولي نيروهاي مذهبي كم كم چادر مشكي را به عنوان حجاب مورد قبول به دخترهايي كه در انجمن هاي اسلامي حضور پيدا ميكردند معرفي ميكردند . در دانشكده علاوه بر اين دو گروه از دختران كه عضو انجمن هاي فعال و انقلابي بودند ، گروهي از دخترها هم بودند كه لباسي مطابق با آنچه كه در رسانه ها و تلويزيون تبليغ ميكردند ، مي پوشيدند و اين لباسها عموماً لباسهايي بود كه شايد در حال حاضر خيلي از خانمها حتي در مجالس زنانه هم نپوشند و شامل تي شرت تنگ و چسبان و كوتاه و شلوار لي چسبان و يا تاپ و دامن هاي رنگي ماكسي و ميني ژوپ بود كه روز بروز از ارتفاع آن كاسته ميشد و اين اواخر ديگر به يك وجب و دو وجب بالاي زانو هم رسيده بود . دخترهايي كه عضو گروه بودند همگي داراي روسري و مانتو بودند و روابط سالمي با بقية اعضاي گروه برقرار ميكردند و از بابت رابطه با جنس مخالف هيچگونه ارتباط خلاف عرف و شرعي نداشتند . بعد از بازديد و زيارت مقبرة شاه نعمت الله ولي ، با ميني بوس به سمت مقصد كه پاي كوههاي هراز بود حركت كرديم و نزديك ساعت 3 يا 4 بعد از ظهر بود كه به محل مورد نظر رسيده و در كنار روستايي در پاي كوههاي هراز از ميني بوس پياده شديم و پس از تخلية كوله پشتي ها با رانندة آن خداحافظي كرديم . عصر روز بيست و نهم بهمن بود كه بار و بنديلمان را برداشته و كوله ها را بر پشت گرفته و حركت كرديم ، چون در جريان آن مسافرت تعيين مسير و انتخاب راه و كلاً هدايت گروه به عهدة تعدادي از بچه ها بود و در اينموارد پرس و جو و دخالت ديكران مورد پسند نبود ، لذا من شخصاً در مبحث هدايت گروه هيچ دخالتي نداشتم و هيچ اطلاعي هم از اسامي روستاها و رودها و كوهها ندارم . الان كه به نقشه نگاه ميكنم ، كوههاي جوپار را با ارتفاع 3743 متر و 4135 متر در جنوب ماهان مي بينم كه در برنامة گروه بود و قرار بود بعد از فتح قلل آن ، گروه به سمت هزار رفته و آنرا با ارتفاع 4465 متر فتح نمايد . چگونگي حركت گروه و مسير رفت و غيره چيزي نبود كه از طرف گروه سرپرستي به اطلاع بقيه برسد ، و آنچه كه معمول بود اينطور بود كه سرپرست گروه هر از گاهي يك نفر را به عنوان پيشرو تعيين ميكرد و به جلوي صف ميفرستاد و بقيه هم در يك خط او را دنبال ميكردند . اصولاً در آن گروهها ، تعدادي از بچه ها به مقام بالاتري رسيده و تشخيص مصلحت گروه را كسب مي كردند و از آن پس بدون هيچگونه حق انتخابي براي ديگران ، خود را حاكم سرنوشت ديگران ميدانستند و گاهي موجب ضررهاي جبران ناپذيري مي شدند . اگرچه آنان اعتقادي به مشورت با اعضاء گروه نداشتند و فقط در قالب تيم سرپرستي با يكديگر همفكري ميكردند ، ولي معمولاً در پايان مسافرت و تقريباً در ساعات آخر برنامه ، يك جلسة انتقادي گذاشته ميشد و همة اعضاي گروه كوهنوردي دور يكديگر بصورت حلقة دايره اي مي نشستند و در مورد مسايل سفر آن روز اظهار نظر ميكردند . در اين جلسات كه قرار بود از يكديگر و گروه سرپرستي انتقاد كنيم ، كم كم انتقادها كمرنگ تر و آبكي شد تا لطمه اي به منافع فردي ناقد نزند و آنهم كه هميشه بي خاصيت است و نتيجه ندارد . ولي ايكاش قبل از حركت با نصب نقشه بر ديوار ، و توضيح مسير حركت و مشكلات و موانع واقع در خط سير اعضاي گروه را توجيه ميكردند ، متأسفانه اينگونه نبود و اعضاي گروه كاملاً خود را در اختيار سرپرست گروه قرار ميدادند و چون پرس و جوي اضافي را صفت بد و نكوهيده اي ميدانستند و گمان ميرفت كه كسي كه مسير را سئوال ميكند ، احتمال دارد كه مسير را به افراد ناصالح و نامحرم لو بدهد لذا ما هم خيلي بدنبال كنكاش و سئوال نمي رفتيم ، و فكر ميكنم اين يكي از بزرگترين معايب اين گروهها بود . هريك از بچه ها يك كوله پشتي داشت كه علاوه بر لوازم شخصي و لباسهاي يدكي ، مقدار زيادي مواد غذايي و كنسرو و لوازم عمومي مورد نياز گروه را در آن گذاشته بودند و براي اينكه در حق كسي اجحاف نشود در ابتداي حركت تمام كوله ها را وزن كشي و وزن آنها را به 24 كيلو ميزان ميكردند . با كوله هاي بر پشت ، روستايي را پشت سر گذاشتيم و در امتداد يك راه باريك و مالرو كوهستاني در دامنة كوهي به حركت در آمديم و آنقدر در اين مسير رفتيم تا كاملاً از روستا و مزارع آن دور شديم و زمانيكه كمي به غروب آفتاب مانده بود ، دستور توقف داده شد و قرار شد همانجا بيتوته كنيم . دامنه كوه انباشته از بوته هاي خار و علفهاي خشكيده اي بود كه با هماهنگي سرپرست گروه مقدار زيادي بوته كنديم و در يك جا جمع كرديم و چون ساعتي بعد به لحظات تحويل سال مي رسيديم بوته ها را آتش زديم و در لحظة تحويل سال از روي آتش پريديم . گروه هيچ تحليلي از جريان تحويل سال نداشت و در اين رابطة ذهنيت محكمي نداشت و هيچكس نميدانست كه در مورد تحويل سال چه عكس العملي از خود نشان بدهد ؟ آيا بايد آنرا گرامي داشت ؟ آيا اساساً عيد نوروز يك جريان سلطنتي بود يا يك عيد ملي و مردمي ؟ نميدانستيم و هركس مطابق رسم و رسومات محلي خود اقدام ميكرد و در اينمورد اتفاق نظر جمعي نداشتيم ، يك نگراني هم بود كه آدم را به تجديدنظرطلبي و رويزيونيست بودن متهم ميكردند و به همين دليل افراد نيت واقعي خود را آشكار نميكردند و رفتارهاي رياكارانه اي از خود نشان ميدادند . بعد از تمام شدن آتش و خاموش شدن آخرين شعله ها ، شام خورده شد و هركس بدرون كيسه خوابش خزيد و با توجه به مسافرت طولاني با قطار و ميني بوس و كوه پيمايي عصرانه خيلي زود به خواب رفتيم و اتفاقاً خيلي زود هم با صداي بچه ها بيدار شديم و ديديم كه هواي گرگ و ميش صبحگاهي فرا رسيده و وقت حركت است . گروه بنا نداشت كه هواي خنك صبح را براي خوردن صبحانه از دست بدهد ، قرار شد كه تا هوا خنك است راه برويم و پس از آنكه آفتاب سر زد و هوا گرم شد در جاي مناسبي براي صرف صبحانه توقف كنيم ، در آن لحظات صبحگاهي آسمان پوشيده از ابر سنگيني شده بود و انتظار ميرفت كه هوا خرابتر شود . ابرناكي آسمان به هيچوجه موجب نگراني نبود ، چرا كه سرپرست گروه قبل از عزيمت گزارش ماموريت گروهايي را كه در سالهاي قبل در چنين فصلي به همين مناطق آمده و مشاهدات خود را مكتوب كرده بودند خوانده بود و بنا به اظهار آنان در اين زمان در دامنه كوهستانها گلهاي وحشي شكفته شده اند و هوا بسيار ملايم و دوست داشتني بايد باشد و هر لحظه ما انتظار ديدن گلهاي وحشي و لاله هاي كوهي را ميكشيديم . كيسه خوابها و ساير اسبابها را در كوله ها گذاشتيم و براه افتاديم و هرچه كه بيشتر راه مي پيموديم شدت تراكم ابرهاي آسمان بيشتر ميشد و از دميدن خورشيد خبري نبود ، گروه تا ساعت حدود 9 صبح در دامنه كوهستان راه پيمايي كرد و از اين لحظه به بعد بود كه هوا رو به خراب شدن نهاد ، باد ملايمي كه از زمان حركت وزيدن گرفته بود شديد تر شده بود و كم كم دانه هاي برف را به سر و صورت ما ميزد . مسير حركت كماگكان به سمت قله بود ، ولي شدت باد هر لحظه بيشتر ميشد و بارش برف هم ديگر از حالت پركنده در آمده و جدي شده بود ، اززماني كه بارش برف شديد شد ، وزش باد هم شدت گرفت و هوا بوران شد و بقدري فضاي مقابل گروه كم ديد و مه آلود گرديد كه سرپرستان گروه نگران مسير خود شدند و فورا در جايي متوقف شدند تا با بازكردن نقشه و استفاده از قطب نما مسير حركت را كنترل نمايند . زماني كه براي بيرون آوردن نقشه و ساير وسايل راهيابي توقف كرده بوديم و تازيانة دردآور برف و بوران را بر تن خود دريافت ميكرديم يكي از افراد بدستور سرپرست گروه يك جعبه خرما از كوله اي خارج كرد و بين افراد توزيع كرد كه به هركس يكي دو خرما رسيد و فوراً به انرژي تبديل شد ، در اينحال ديگر اعضاي هيئت سرپرستي نقشه را از كوله در آورده و در دست خود گرفته بودند و آنرا با قطب نما توجيه ميكردند . در حالي كه باد باشدت زياد برفها را به سر و صورت بچه ها ميكوبيد ، لوله كنان به زير نقشه دويد و آنرا از دست بچه ها گرفت و در هم پيچيد و در يك چشم به هم زدن در روشنايي مه آلودي كه يك فدم دورتر ديده نميشد گم شد ، شوراي سرپرستي كه نقشه را ازدست داده بود ، دچار نگراني گم شدن و سرگرداني افراد شد و در اين لحظه به توصيه سرپرست ، يك طناب بلندي را از كوله خارج كرده و همة بچه ها خود را به آن طناب بستند تا از سقوط افراد و گم شدن آنان جلوگيري شود . شدت وزش بوران و توفان هر لحظه افزوده ميشد و چنان گمان ميرفت كه باد افسار گسيخته اي كه قبلاً در دامنة آن كوهستان آرميده بود ، با صداي گامهاي ما از خواب بيدار شده بيدار شده و با عصبانيت ، خود را به سنگ و كوه و مرد و كوله ميكوبيد و انگار از اينكه خواب دراز مدتش با آمدن ما آشفته شده بود ، هيچ رحمي به سر و صورت و چشم و دهان و دماغ بچه ها نميكرد . بعد از مدتها سرگرداني در زير شلاق و تازيانة برف و بوران شديد كه ساعتها طول كشيد ، متوجه شديم كه يك مسيري را براي دومين بار طي كرده ايم ، افراد كاملاً ضعيف شده بودند و هيئت سرپرستي هم كه غافلگير شده بود هرگز اينحالت را قبلاً تجربه نكرده بود ، پيشنهاد كرد كه يك پناه سنگ پيدا كنيم و براي ساعتي در آنجا در داخل چادرها استراحت كنيم تا هوا بهتر شود و توفان فرو نشيند . بازهم مدتي طول كشيد تا يك صخرة بزرگ و قائم پيدا كرديم و در كنار آن كوله ها را بر زمين گذاشتيم ، من شخصا حال خيلي بدي داشتم و به هيچوجه آمادگي برخورد با چنان شرايطي را نداشتم ، كاملاً منفعل شده بودم و قادر به هيچ كاري نبودم ، البته نيازي به كمك ديگران هم نداشتم ولي قادر به همكاري و دستگيري سايرين هم نبودم و از اين بابت هنوز هم خودم را سرزنش ميكنم . از درون يكي از كوله ها يك چادر 11 نفره در آوردند و بدون استفاده از ميله هاي نگهدارنده آنرا كه داراي كف ضد آب بود ، بر روي برفها گستردند و ما كه از برف و بوران و سرما به امان آمده بوديم از سوراخ چادر بدرون آن خزيديم و 22 نفر خود را در آن جاكرديم . يكي از بچه ها از درون چادرش يك بسته شيريني نان برنجي كرمانشاهي آوردو در داخل همان چادر بين بچه ها قسمت كرد و به هر نفر يك يا دو عدد نان برنجي داد و ما كه از ديشب تاكنون كه حدود ساعت 12 بود چيزي نخورده بوديم و همگي گرسنه و تشنه بوديم آنها را با لذت خورديم . بارش شديد برف ادامه داشت ، ولي ما ديگر در مقابل ضربات تند و تيز و سوزانندة دانه هاي برف نبوديم و از اين بابت ممنون بوديم ، ليكن هنوز مشكلات ديگري گروه را تهديد ميكرد ، كاهش سريع هواي تميز داخل چادر ، گرم شدن هواي داخل چادر بواسطة دماي بدن بچه ها كه موجب خواب گرفتن برخي از بچه ها ميگرديد ، بوي بد و غيرقابل تحمل بدن افراد ، بروز نياز به تخليه ادرار كه در اثر سرماي هوا تشديد شده بود و خيلي مسايل ديگر . آنروز غروب كرد و شب رسيد ولي از قطع شدن برف و كاهش وزش طوفان خبري نبود ، من نميدانم آن شرايط سخت را چگونه تعريف و ترسيم كنم تا خواننده به شدت بارش برف و وزش باد و بوران بيچارگي ما پي ببرد و كمي در نگراني آن لحظات اعضاي گروه ما شريك شود ، ولي همينقدر بگويم كه دو روز بود كه مثانه ام را خالي نكرده بودم و بعد از مدتي كه در داخل چادر بوديم ، من گرفتار درد مثانه شدم و عليرغم ميل باطني از چادر بيرون آمدم و بخشي از آنرا در زير بارش شديد و شلاق وار برف تخليه كردم ولي شدت ضربات برف و بوران بحدي بود كه كار را نيمه كاره و ناقص گذاشتم و خودم را بداخل چادر انداختم . مهمتر از همه آن بود كه بارش برف بر روي چادري كه ميله هاي ستون نكهدارنده نداشت موجب پايين آمدن سقف چادر و كاهش شديد فضاي تنفسي ميگرديد ، در اينزمان بنا به توصية افراد با تجربه سقف چادر را تكان ميداديم و برفها را به اطراف آن ميريختيم . ريزش اين برفها در اطراف چادر و متراكم شدن آن در اطراف چادر بمرور سبب مدفون شدن لبه هاي چادر در زير برف و تنگ شدن فضاي مفيد و سختي و تنگي شديد جا ميگرديد ، به نحوي كه بعد از چند ساعت ديگر فضاي تنگ چادر قابل تحمل نبود . گرمي هواي چادر و خستگي مفرط بچه ها موجب ميشد تا افراد كم كم به حالت خلسه دچار شده و بخواب روند در اينموارد ، افراد با تجربة گروه آنان را بيدار نموده و با تشويق بقيه به آواز خواندن و تعريف كردن خاطرات خطير خود از كوهستان ، مانع از خوابيدن آنها ميشدند و ميگفتند ، كسي كه در برف گير كند و خوابش ببرد ديگر هرگز بيدار نخواهد شد . اگر چه هيچيك از ما اعمال مذهبي انجام نميداديم ولي آنشب بشدت بدامن خدا آويخته بودم و در دلم با او راز و نياز ميكردم و از او نجات خود و همراهانم را مي خواستم ، من كه به قطع شدن انگشتان دست و پا در آن حادثه راضي شده بودم ، در دلم به خدا ميگفتم كه او بايد مرا نجات دهد و سالم به خانواده ام برساند . من از روحيات ديگران خبر ندارم ، قبلاً هم گفتم كه افراد در اين گروهها حاضر به نشان دادن روي واقعي خود نبودند و سعي ميكردند كسي از ضعف هاي اخلاقي و اعتقادي آنان با خبر نشوند و شجاعتهاي رياكارانه اي از خود نشان ميدادند ، ولي از روحية خودم خبر دارم و ميگويم كه آنشب در ميان آن برف و سرما بشدت ترسيده بودم و نگران سياه شدن دست و پا و قطع شدن آنها بودم . تعدادي از بچه ها كه روحية شجاعانه و از خود گذشتگي داشتند ، از چادر خارج شدند و يك چادر ديگر بيرون آورده و بر روي برفها پهن كردند و تعدادي را با خود به آن چادر بردند ، با رفتن آنان كمي جا باز شد و افراد باقيمانده راحت تر شدند ، ولي اين راحتي مدت زيادي دوام نداشت چون بازهم بدليل ريزش برفهاي تكانده از سقف چادر ، فضا لحظه بلحظه تنگتر ميشد و قدرت تنفس و تكان خوردن را از ما ميگرفت . ريزش شديد برف ادامه داشت و تنگي فضاي چادر به آنجا رسيد كه گروه ديگري از بچه ها هم بيرون رفتند و چادر ديگري را بر روي برفها پهن كرده و بداخل آن رفتند و در چادر اولي فقط من و دو نفر ديگر مانديم . نزديك سحر بود كه بارش برف قطع شد و آرامش عجيبي بر كوه و صحرا حاكم گرديد ، بچه ها با توجه به قطع شدن بارش برف و آرامش حاكم بر فضاي كوهستان تصميم به حركت گرفتند ، ولي چون ارتفاع برفي كه طي بيست ساعت گذشته باريده ، زياد بود و نگران وقوع حادثة سقوط بهمن بودند ، تصميم به تقسيم بچه ها بدو گروه گرفته شد . همه چيز از جمله كوله پشتي ها و ساير اسباب و اثاثية كوهنوردي ما در زير برفها مدفون شده بود و قادر به يافتن و برداشتن هيچ چيز نبوديم ، در اينحال گروهي از بچه ها كه تعدادشان 15 نفر بود بدون برداشتن وسايل مدفون شده در برف حركت كردند و به سمت پايين كوه سرازير شدند وقرار شد گروه بعدي كه من هم جزوشان بودم يك ساعت بعد بدنبال آنها حركت نمايد . جهانگير كه از بچه هاي شمال و مسئول اصلي بهداشتي گروه بود ، يكي از سه نفري بود كه در چادر ما مانده بود و وقتي كه يكساعت پس از حركت گروه اول تصميم به حركت گرفتيم و از چادرها خارج شديم ديديم كه جهانگير از چادر خارج نميشود و وقتي علت آنرا پرسيديم ، گفت كه بدنبال كفشهايش ميگردد . او ديروز پس از پياده شدن از قطار گفته بود كه كفشش سوراخ است و اميدوار است كه آب در داخل آن نفوذ نكند ولي با گرفتار شدن در ميان برف و توفان آب زيادي بداخل كفشش نفوذ كرده بود و وقتي ديروز بدرون چادر خزيده بوديم ، او كفشهايش را در آورده و در كنار گوشة چادر گذاشته بود . آن گوشه از چادر در اثر ريزش برفهايي كه از سقف چادر تكانده بوديم در زير برف مدفون شده بود و اين غفلت جهانگير باعث شد كه بيش از سه ساعت وقت ما چند نفر براي كنار زدن برفهاي روي گوشة چادر صرف شود تا پس از خستگي زياد ، كفشهاي او را پيدا كنيم ، خودش هم كه بدون كفش قادر به كمك كردن نبود . خورشيد در آسمان خودنمايي ميكرد و كوهستان هم كه هنر جفاكاري ديروز و ديشب خود را بفراموشي سپرده بود لباس سپيدي بتن كرده و در زير انوار درخشان آفتاب خود نمايي ميكرد ، دانه هاي برف در زير تابش نور خورشيد مثل دانه هاي ريز برليان ميدرخشيد . همان اول صبح گه گروه قبلي حركت ميكرد ، هيچ مسير مشخص و شناخته شده اي نداشت و نقشه هم كه گم شده بود ، ولي استراتژي كلي گروه كاهش سريع ارتفاع و حركت به سمت بستر و كف درة مجاور بود تا خود را به روستايي برسانيم و از اين وضعيت نجات دهيم . ساعت 9 صبح بود كه براه افتاديم و بدنبال رد پاي گروه قبلي بدرون دره اي رسيديم و زماني كه من در زير برفهاي انبوه كف دره صداي حركت آبها را شنيدم ، تازه باور كردم كه ديگر خطري ما را تهديد نميكند و الحمدوالله گروه كوهنوردي ما نجات پيدا كرده است . برف انبوهي بارتفاع بيش از يك متر باريده بود و هيچ راهي قابل تشخيص نبود ، بسياري از بوته ها و درختچه ها و سنگها و صخره ها ، در زير برف مدفون شده بودند وگاهي پاي آدم بر روي صخرة شيبداري قرار گرفته و انسان مي لغزيد و با شدت بزمين ميخورد ، ولي اينها همه اش با يك لحظه از لحظات روز و شب قبل برابري نميكرد . اگرچه تمام طول شب گذشته را از ترس يخ زدن و مردن بيدار مانده بوديم ، ولي اينكه از اينكه نجات پيدا كرده بوديم خيلي خوشحال بوديم و با صداي بلند با يكديگر صحبت ميكرديم و با شتاب حركت ميكرديم . كم كم دره عريضتر ميشد و از شيب آن كاسته ميشد و آب راه خود را در پيچ و خم هاي دره از زير برفها ادامه ميداد ، ما نيز در واقع بدنبال و در كنار همان آب راه مي سپرديم . بازتاب روشنايي برف در زير تابش نور خورشيد چشمها را ميزد و چون ما هيچگونه آمادگي براي برخورد با برف نداشتيم ، لذا عينك زرد و فيلتر مخصوص پيشگيري از برف زدگي چشم هم بهمراه نداشتيم و بازتاب نور باعث آزار چشمها ميشد . سيزلر ساغ اولون چهارشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٢ قصه ايلامی اينه بابا
قصة ايلامي
حالا كه صحبت به اينجا رسيد ميخواهم يك قصه هم از باورهاي ايلامي ها بگويم . قسمتي از مردم ايلام معتقدند كه خداوند عالميان وقتي از خلق همة چيز فارغ شد ، سه موجود جاندار برگزيده اش را كه عبارت از آدم و خر و سگ بودند خلق نمود و آنها را در بهشت رها نمود . مدتها از زمان خلقت مي گذشت و آدم و آن دوتاي ديگه توي بهشت مي گشتند و از ميوه هاي بهشتي مي خوردند و سگ براي خودش واق واق ميكرد و خر براي خودش عرعر ميكرد و آدم هم آواز دل اي دل مي خواند . يه روز سگ و خر با همديگر مشورت ميكردند : خر از سگ پرسيد : ببينم تو ميداني خدا براي چي ما را خلق كرده و ول كرده تو اين باغ بچريم ؟ سگ گفت : نه والله من از كجا بدونم ؟ خر پرسيد : پس كي ميدونه ؟ يعني ميگي آدم ميدونه ؟ سگ جوابداد : نه بابا ، اون از من و تو هم خنگ تره ، بهتره بري از خود خدا سئوال كني ، منم خيالم راحت ميشه . خره راه افتاد و رفت پيش خدا و گفت : ـ آخدا ؟ ممكنه بفرمايين منو براي چي خلق كردي ؟ خدا با مهرباني جوابداد : چرا كه نه ؟ ، تو را خلق كرده ام كه در خدمت آدم باشي و به او سواري بدهي و بار بر رويت گذارد و به سفر رود ، و خلاصه تمام و كمال در اختيار آدم باشي و به او خدمت نمايي . خر با نگراني پرسيد : آخدا ، اين كار چند وقت ادامه خواهد داشت ؟ خدا گفت : تا آخر عمرت و تا نفس داري بايد براي او كار بكني و بار ببري . خر سئوال كرد : خداوندا ، عمر من چند سال است ؟ آخه منم ميخوام تكليفم را بدونم . خدا گفت : سي سال خر سئوال كرد : براي چي سي سال اينهمه را ميخوام براي چه ؟ خدا گفت : باشه اگه ناراحتي ده سال ازش كم ميكنم . خر سئوال كرد : خدايا آيا نميتواني بيشتر كمش كني ؟ خدا گفت : چرا ؟ ميتوانم ، ده سال هم كم ميكنم . خر سئوال كرد : با اين حساب عمر من چند سال شد ؟ خدا گفت : ده سال بايد در خدمت بشر باشي . خر از خدا تشكر كرد و خوشحال و خندان به پيش سگ برگشت . سگ از او سئوال كرد : علتش را پرسيدي ؟ خدا بهت چي گفت ؟ خر ماجراي ملاقاتش را با خدا تعريف كرد . سگ پرسيد : من چي ؟ مرا هم پرسيدي ؟ خر گفت : نه ، نپرسيدم ، خودت برو بپرس . سگ دوان دوان در حاليكه زبانش از شدت تشنگي از دهانش بيرون آمده بود ، خودش را به محضر خدا رساند و بعد از سلام و احوالپرسي ، گفت : خدايا ، مرا براي چه خلق كردي ؟ خداگفت : براي خدمت كردن به آدم ، تو بايد در تمام طول عمرت از اموال و داراييها و گوسفندان آدم مراقبت كني تا به آنها دزد و گرگ نزند و با او به شكار بروي و مراقب مرغ و خروس هايش باشي كه آنها را روباه نگيرد . توبايد شبها با چشم باز مراقب همه چيز باشي و با واق واق او را از خطرات آگاه كني . سگ با ناراحتي پرسيد : خدايا تا كي من بايد اين كارها را براي آدم انجام بدهم ؟ خدا گفت : تا آخر عمرت ، روشن شد ؟ سگ پرسيد : اوه بله البته ، اما عمر من چند سال است ؟ خدا گفت : سي سال ، سي بهار و سي پاييز ، سي تابستان و سي زمستان ، در گرما و سرما ، در باران در باد بايد كاركني و كار كني . سگ پرسيد : خدايا اينهمه كار از توان من خارج است ، ميشه يه مقدار از عمرم كم كني تا زودتر خلاص بشم ؟ خدا گفت : اشكالي ندارد ده سال از عمرت كم كردم . سگ گفت : بازم زياده ، شما را به وجود مبارك خودت قسم ميدهم تا ميتوني كمش كن . خدا گفت : باشه ده سال هم كم ميكنم ، فقط ده سالش موند ، برو ديگه حرف نباشه . سگ از خدا تشكر كرد و به پيش خر برگشت و به زندگيشان ادامه دادند . يك روز كه آدم از بيكاري و ول گشتن حوصله اش سر رفته بود ، رو به آسمان كرد و پرسيد : آخدا ، بيكار بودي ما رو آفريدي ؟ اصلاً منو واسه چي خلق كردي ؟ خدا گفت : براي اينكه بگردي و خوش باشي ، بخوري و بخوابي و از زندگيت لذت ببري . آدم با خوشحالي پرسيد : تا كي ؟ چند سال ميتونم همينجوري كه شما گفتي زندگي كنم ؟ خدا گفت : تا آخر عمرت . آدم پرسيد : خوب بفرما عمر من چقدره ؟ خدا گفت : سي سال . آدم با اعتراض گفت : آخه سي سال هم شد عمر ؟ همش همين ؟ بيخود و بي جهت ما رو ورداشتي آوردي اينجا واسه خاطر سي سال ناقابل ؟ اينم شد كار ؟ خدا گفت : چيه ؟ مگه كمه ؟ چرا ناراحت ميشي ؟ من دوست ندارم تو رو ناراحت ببينم . آدم پرسيد : آخه سي سال خيلي كمه ، نميشه يه خورده زيادش كني ؟ خدا گفت : چرا نميشه ؟ بيست سال از عمر خر كم كردم ميدمش به تو ، بذار مال تو بشه پنجاه سال . آدم اعتراض كرد و گفت : بخدا بازم كمه من كه حاضر نيستم واسه چندرغاز عمر وقت خودم را تلف كنم . خدا گفت : باشه بر شيطان لعنت ، بيا اينم بيست سالي كه از عمر سگ كم كردم ، ميدمش به تو ، مال تو بشه هفتاد سال ، حالا راضي شدي ؟ آدم راضي شد و از خدا بخاطر اينهمه لطف و نعمت فراوان تشكر كرد و برگشت به پيش خر و بر پشت او سوار شد و سگش را برداشت و رفت براي شكار و ادامة كار و زندگي اش . براي همينه كه آدم در سي سال اول عمرش بي خيال و الكي خوش است و كارش همش خوردن و خوابيدن توي خونة پدر مادر و الافي و ول گشتن است و تا ميتواند از زندگيش لذت مي برد ، ولي در بيست سال بين سي و پنجاه را مثل خر كار ميكند و بار مي برد و براي فرداي خودش جمع ميكند و در بيست سال بين پنجاه تا هفتاد سالگي هم مثل سگ واق واق ميكند . اشتباه شد قصه ايلامی اينه بابا قبلی مربوط به خلقت آدم و حوا بود . چهارشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٢ يک قصه ايلامی
خداوند عالميان پس از شش روز و شش شب بالاخره توانست دنيا درياها و كوهها و درختان و زمين و بيابان و آسمان و خورشيد و ماه و ستاره ها و تمام جانوران و حيوانات را بيافريند و بعدش يك مقداري خاك آورد و كمي اب به آن زد و گل درست كرد و با آن گل يك مجسمة كاردستي ساخت و اسمش را گذاشت آدم ، بعد ديد مقداري گل هم اضافه آورده ، با اون هم يك مجسمة زنانه درست كرد ولي ديد كه حالا گل كم آورده مقداري گل از پهلوي چپ مجسمة اولي كند و با آن تكه گل كار مجسمة دوم را هم تكميل كرد و گذاشت كنار هم و نيگاش كرد . بخاطر همين يك مشت گلي كه خدا از بغل مرد كند و به مجسمه زن اضافه كرد ميگن زنها يك تخته شون كمه و ناقص العقلند . همه اينها را خاله ميگفت . ميگن خدا از اين دوتا مجسمه اي كه ساخته بود بيش از همة آفريده هاي قبلي اش خوشش آمده بود و هي به خودش بارك الله ميگفت ، بعدش هم تو دماغ جفتشون فوت كرد و هر دو جون پيدا كردند و زنده شدند ، اسم اولي را كه مرد بود آدم و اسم دومي را كه زن بود حوا گذاشت ، ولي آندو آنقدر فهم و شعور و معرفت نداشتند كه بفهمند لباسي بر تن ندارند و لخت و عور در محضر خدا ايستاده بودند . خدا كه از اون دوتا خوشش آومده بود و دلش ميخواست كاردستي اش را به همه نشون بده ، اين بود كه رفت و همة فرشته ها را صدا كرد و آدم و حوا را به اونها نشون داد و نظرشون را پرسيد ، همة فرشته ها آفرين و صد بارك الله گفتند ، ولي شيطان كه 25000 سال بود كه در درگاه خدا زندگي و عبادت كرده بود ، تا چشمش به آن قيافة بي ريخت و بدتركيب آدم و حوا افتاد نزديك بود حالش به هم بخورد و از اينكه بقية فرشتگان بخاطر اين هيكل قناس به خدا تبريك ميگفتند تعجب كرد . شيطان با يك نگاه به قيافة فرشتگان فهميد كه همة آنها بخاطر خوش آمد خدا آن حرفها را زده اند ولي ته دلشون اعتقادي به اون حرفا ندارند ، ولي شيطان كه از ملائك مقرب خدا بود حاضر به ظاهر سازي نشد و با نگاه تحقيرآميزخود آنها را نگاه كرد و به خدا فهماند كه از آدم و حوا خوشش نيامده است . خدا هم خيلي ناراحت شد و همة عبادتهاي شيطان را ناديده گرفت و او را از درگاه خودش اخراج كرد ، شيطان هم قسم خورد كه تا جان در بدن دارد از دشمني با آدم و اولادش دست برندارد و تمام سعي و تلاش خودش را در راه گمراه كردن آنها بكار ببرد . بعد از تمام شدن اينكارها ، خدا آندو را به باغ بهشت برد و بهشون گفت اينجا از همه ميوه هاي درختان بخوريد و از آب گواراي نهرهاي آن بنوشيد ، ولي هرگز به اين بوته كه اسمش گندم است نزديك نشويد و از ميوة آن نخوريد وگرنه مجبورم از اين باغ بيرونتان كنم . درب باغ بهشت از چارچي جنس چوب بود و شيطان از سوراخ لاي چوبهاي درب نگاه ميكرد و ميديد كه آدم دست زنش را گرفته و در حاليكه هر دو لخت و عور و بدون لباس هستند ، با ناز و ادا توي باغ قدم ميزنند ، شيطان از اينكه بخاطر آندو موجود بدقواره تمام زحمات 25000 ساله اش به هدر رفته بود ناراحت و متأسف بود تصميم گرفت تا در اولين فرصت از آندو انتقام بگيرد . وقتي كه شيطان ميخواست وارد بهشت شود ، دربان از ورودش جلوگيري كرد و حكم خدا مبني بر ممنوع الورود بودن او را به اطلاعش رساند و او بيش از پيش ناراحت شد و افسرده و غمگين در ساية ديوار بهشت نشست و در انتظار فرصت مناسبي بود كه ضربه اي به آدم و حوا بزند . شيطان در همين فكر و خيال بود كه خوابش برد و بعد از مدتي صداي فس و فس شنيد و با نگراني بيدار شد و نگاه كرد و ديد كه ماري در اطرافش گردش ميكند ، از مار سئوال كرد كه اينجا چه ميكني ؟ مار گفت : والله تو بهشت حوصله ام سررفته بود ، اومدم بيرون يه گشتي بزنم . شيطان گفت : خوش به حالت ، منهم خيلي دلم ميخواست ميرفتم و بهشت را تماشا ميكردم . مار گفت : خوب برو تماشا كن ، تماشا كردن براي همه آزاد است . شيطان گفت : ولي نميدانم چرا مرا راه نميدهند ، و ناگهان پرسيد : آيا حاضري يه كار براي من بكني ؟ مار گفت : چه كاري از من بر مياد ؟ من كه نه دست دارم و نه پا دارم ؟ شيطان گفت : مراهم همراه خودت به داخل بهشت ببر . مار گفت : تو كه گفتي دربان نميگذارد و مانع خواهد شد . شيطان جوابداد : درست ميگويي ، اگر او مرا ببيند از داخل شدنم جلوگيري ميكند . مارپرسيد : پس چگونه ميخواهي داخل شوي ؟ شيطان پاسخ داد : من خود را به شكل يك مگس در مي آورم و تو بايد مرا در دهان خود پنهان كرده و از مقابل نگهبان بگذري و پس از وارد شدن به بهشت من از دهانت خارج شده و به حال خودم در مي آيم . مار اين پيشنهاد را پذيرفت و او را در دهانش گرفت و بداخل برد . پس از اينكه شيطان به بهشت راه يافت خود را به شكل جوان زيبايي آراست و مدتي به انتظار نشست تا حوا را كه به تنهايي در زير درختان ميوه گردش ميكرد يافت و شروع به صحبت كرد ، و از او راجع به اوضاع و احوال و چگونگي گذران عمر سئوال كرد و همچنان كه قدم ميزدند شيطان در بارة موضوعات مختلف اظهار نظر ميكرد . حوا از اينكه شيطان آنهمه چيز ميداند تعجب كرد و از او دليل دانايي اش را پرسيد ، شيطان هم پرسيد : مگر شوهرت آدم اين چيزها را نميداند ؟ حوا پاسخ منفي داد ، ولي شيطان با بيتفاوتي موضوع صحبت را به خوراكيها كشاند و از حوا در مورد ميوه ها و مواد خوراكي كه آنها مصرف ميكنند پرسيد ، حواهم نام ميوه هايي را كه خدا برايشان حلال كرده بود نام برد ، شيطان با تعجب پرسيد : گندم چي ؟ مگر شما ميوة گندم نمي خوريد ؟ حوا با سادگي جواب منفي داد و شيطان گفت : براي همين است كه از خيلي چيزهاي اين دنيا اطلاع نداريد و هر را از بر تشخيص نميدهيد . حوا گفت : آخر آدم گفته كه خدا آن درخت را بر ما حرام كرده و خوردن ميوة آنرا بر ما ممنوع كرده است . شيطان با تمسخر گفت : چقدر اين شوهرت بي عقل است ؟ اگر كندم و درختش چيز بدي بود كه خدا آنرا خلق نميكرد . شما دو نفر عجب بندة ساده اي هستيد ، آن درخت معرفت است و هر كس از ميوة آن درخت بخورد به همة علوم عالم دانا ميشود و چون خدا نميخواسته كه شما دانا و دانشمند بشويد ، از بي اطلاعي شما استفاده كرده و شما را از خوردن آن منع كرده است . شيطان با علاقه صحبت كرد و گفت كه چقدر خوب شد كه من شما را ديدم و از اين مسئله آگاهتان كردم وگرنه ممكن بود تا آخر عمرتان افرادئ ساده و بي عقل و بدون علم و دانش بمانيد و هيچ بهره اي از دانايي نبريد . حوا كه از اطلاعات مفيدي كه بدست آورده بود خوشحال و هيجان زده بود ، از شيطان خداحافظي كرد و به خانه رفت تا موضوع را به اطلاع شوهرش برساند . آدم ابتدا با پيشنهاد حوا براي خوردن گندم مخالفت كرد و اخطار خدا را يادآوري كرد ولي كم كم در اثر اصرار حوا وسوسه و علاقمند شد تا كمي از آن ميوه را هم بخورند و اگر زيان آور بود كه ديگر مجبور نيستند . آندو به پاي بو”ه پر شاخه و پر سنبلة گندم آمدند و يك سنبل از شاخه كندند و سنبل رسيده را در ميان دستان خود ماليدند و دانه هاي گندم را از پوسته ها و برگ و پوشينه جدا كردند و هريك چند دانة گندم بدهان انداختند و با لذت آنرا جويدند . مزة بدي نداشت ، كمي هم شيرين بود و آدم دلش ميخواست كمي بيشتر بخورد ولي ناگهان چشمش به حوا افتاد و او را ديد كه لخت و عور در مقابلش ايستاده و لباسي به تن ندارد ، از اين بدتر هم جواني از پشت درختان او را ورانداز ميكند ، غيرتش به جوش آمد و فريادي بر سر حوا كشيد و گفت : چرا خودت را نمي پوشاني ؟ حوا هم كه مزة گندم را در دهان خود مزمزه ميكرد به آدم نگيست و او را لخت و عور ديد و با تعجب گفت : تو چرا خودت را نمي پوشاني ؟ بعد هر دو متوجة موضوع شدند و فهميدند كه با خوردن ميوة درخت دانايي چمانشان باز شده و قادر به ديدن و فهميدن مسايلي هستند كه قبلاً نمي توانستند . آنجا لباسي نبود ، بناچار از درخت انجير كه برگهاي بسيار درشت و پنجه اي دارد ، چند برگ پهن و بزرگ كندند و خود را با آن برگها پوشاندند و دوباره خود را به پاي بو”ة گندم رساندند و از ميوه هاي آن كه خوشمزه و دوست داشتني بود حسابي خوردند و دلي از عزا در آوردند . خاصيت بقية ميوه هاي بهشتي آن بود كه تفاله نداشتند و تماماً جذب بدن ميشد و در بدن فاضلاب و مدفوع و ادرار ايجاد نميكرد ، و به همين خاطر هم خدا هنگام خلقت انسان براي او مخرج و مقعد نساخته بود ، ولي يك خاصيت اين ميوة جديد گندم هم اينبود كه توليد مواد زائد و تفاله و مدفوع ميكرد . تا آنروز براي آدم و حوا مشكلي پيش نيامده بود و كاري به كار خدا نداشتند ، ولي آنروز پس از خوردن مقدار زيادي گندم ، شكمشان باد كرد و چون مخرج نداشتند دچار دل درد شديدي شدند و ناگزير به پيش خدا رفتند ، خدا در كنار اجاقي نشسته بود و آتشي روشن كرده و خود را گرم ميكرد و با چوبي بلند و نوك تيز آتش را هم ميزد . وقتي كه خدا چشمش به آدم و حوا افتاد كه از دل درد به خود مي پيچند ، فهميد كه آندو به درخت ممنوعه نزديك شده و از ميوة آن خورده اند كه گرفتار چنين حالتي شده اند ، بايد براي رفع دل درد آنها چاره اي بيانديشد و سپس آنها را مجازات گند . با نوك تيز و سياه چوبدستي اش در قسمت زيرين شكم آدم و حوا سوراي ايجاد كرد تا آندو راحت شدند و به همين علت است كه اطراف مقعد انسان كمي سياهرنگ است . بعد از سوراخ شدن شكم ، اندو ، خير سرشان گند زدند به بهشت و آنجا را كه تا آنروز رنگ ناپاكي بخود نديده بود ، با پليدي آلوده كردند و به اينترتيب راحتي انسان از همان ابتدا با آلوده كردن محيط زيست همراه بود . خدا هم از اين جريان خيلي ناراحت شد و گوش آنها را گرفت و از بهشت بيرون كرد و به روي زمين پرتاب كرد ، يك قرص نان هم از آرد گندم درست كرد و در مقابل آنها انداخت و آندو مي ديدند كه قرص نان مثل چرخ گاري ميچرخد و دور ميشود و ناچار براي گرفتن نان ، بدنبالش مي دويدند . خدا هم گفت : شما لياقت راحتي و خوشبختي را نداشتيد ، پس روي زمين كه يك گوشه اش مثل بهشت و يك گوشه اش مثل جهنم است بمانيد و آنقدر دنبال يك لقمه نان بدويد تا جون از هر چي نابدترتونه در بياد . من ملك بودم و فردوس برين جايم بود آدم آورد در اين دير خراب آبادم
براي همينه كه آدم از وقتي كه چشمش را باز ميكنه دنبال يك لقمه نون هي سگ دو ميزنه . قصه هاي عالام خاله ام تمام شد . آباد باد اين ايلام . چهارشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٢ رستم و سهراب
بعد از اينكه رستم با تهمينه دختر پادشاه سمنگان ازدواج كرد ، مجبور شد به مسافرت طولاني برود ، او در حين خداحافظي بازوبندي از بازويش باز كرد و به زنش سپرد كه اگر فرزندم پسر بود نامش را سهراب بگذار و در دم و دستگاه پدرت او را جواني ورزشكار و جنگاور تربيت كن و اين بازوبند را به بازويش ببند تا هروقت او را ديدم به ديدن اين نشاني او را بشناسم . تهمينه پس از چندي پسري بدنيا آورد كه نامش را بنا به توصيه رستم ، سهراب گذاشت و او را تربيت كرد تا به سن جواني رسيد و در انواع ورزش ها مهارت پيدا كرد و در جنگاوري همتا نداشت ، سهراب براي يافتن پدرش با گردآوردن سپاهي عظيم براه افتاد و وقتي به نزديك كشور رستم ميرسند ، رستم به گمان اينكه از سوي لشگر دشمن مورد حمله قرار گرفته به دفاع از شهر و ديار خود برخاسته و به جنگ با سهراب مي پردازد . آن دو پهلوان بدون آنكه همديگر را بشناسند و نسبت خود را به همديگر بروز دهند ، با انواع سلاح ها باهمديگر جنگيدند تاسلاحشان كند شد و نوبت به كشتي گرفتن رسيد و در جريان كشتي ، سهراب رستم را بلند كرده و بر بالاي سرش برده بر زمين ميكوبد و بر سينه اش مي نشيند تا سرش را از تنش جدا كند ، ولي رستم به او ميگويد كه در ديار ما رسم است كه چند نوبت كشتي بگرند و اگر در چندين نوبت يكنفر پيروز شد ، او پيروز نهايي است و قهرماني حق اوست . آنروز چون روز به آخر رسيده بود كشتي را تعطيل ميكنند و فردا دوباره سهراب با زور و بازوي جواني رستم را از زمين كنده و بر بالاي سرش برده بر زمين مي زند و روي سينه اش مي نشيند ، اين بار هم رستم به او ميگويد كه اي جوان تو كه اسمت را به من نگفتي ولي بدان كه در ولايت ما ميگويند : تا سه نشه بازي نشه و سهراب جوان و كم تجربه از روي سينة رستم بر مي خيزد . روز سوم در جريان كشتي رستم از يك لحظه غفلت آن جوان استفاده كرده و او را از زمين بر كنده و به هوا ميبرد و بر زمين زده و بروي سينه اش مي نشيند و با خنجرش فوراً پهلوي آن جوان را ميشكافد . سهراب كه خود را زمينخورده و در حال مرگ ديد گفت ، اي مرد مگر نگفتي در اين ولايت رسم بر سه بار است ؟ رستم گفت : آن رسم براي شما جوانان نادان است . سهراب گفت : پس بدان كه تو مرا به نامردي زدي و اگر پدرم كه رستم دستان است از اين واقعه خبردار شود ، تو را زنده نمي گذارد ، رستم كه از شنيدن نامش از زبان آن جوان تعجب كرده بود از او پرسيد كه نام خودش چيست و آيا نشاني از پدرش دارد ؟ سهراب جوان كه بشدت خونريزي داشت گفت : نام من سهراب است و در بازويم در زير لباس بازوبندي دارم كه نشان پدرم رستم دستان است . رستم فوراً لباس او را كنار زد و با ديدن بازوبند خودش ، خود را بر زمين زد و شروع بريختن خاك ميدان جنگ بر سر روي خود كرد و گريه كنان گفت كه من خودم با دست خودم پسرم را كشتم ، فوراً قاصدي را به دربار فرستاد تا از پادشاه نوشدارو بگيرد و با خوراندن آن دارو به سهراب او را از مرگ نجات دهد . پادشاه از قاصد پرسيد : رستم نوشدارو را براي چه ميخواهد ؟ مگر رستم زخمي شده است ؟ قاصد گفت : خير او خودش زخمي نشده است ، ولي جواني را كه سه روز با او در جنگ بود زخمي كرده و بعد فهميده كه او پسر خودش بوده و نوشدارو را براي او ميخواهد تا او را از مرگ برهاند . پادشاه كه دل خوشي از رستم و جوانمردي هايش نداشت و خودش آدم دورويي بود ، با خود گفت : ما كه پادشاه اين كشور هستيم تاكنون از بيم رستم يك شب راحت سر به بالين نگذاشتيم ، حال اگر پسر او هم زنده شود ديگر دنيا را بر ما تنگتر خواهند كرد ، شاه كه كليد خزانه را شخصاً در اختيار داشت آنقدر دست دست كرد تا قاصد بعدي رسيد و خبر مرگ سهراب را آورد ، آنگاه پادشاه مزور و دو رو نوشدارو را برداشت و خود را با عجلة ساختگي به ميدان جنگ رساند و دارو را به رستم داد . رستم كه او را ديد گفت : بعد از مرگ سهراب نوشدارو به چه كار آيد ؟ و اين گفته ضرب المثل شد “ نوشداروي پس از مرگ سهراب “ . رستم كه از مرگ فرزندش بسيار غمگين و آشفته حال شده بود ، از كسي شنيد كه اگر كشتة جوانش را چهل شبانه روز بر دوش خود گرفته و بدون خور و خواب و بي وقفه آن جنازه را در اطراف بگرداند ، او زنده خواهد شد ، او هم كه از كار خود بيشتر ناراحت و دچار عذاب وجدان بود جنازه فرزندش را بر دوش گرفت و در اطراف گرداند . روزي در كنار چشمه اي رسيد و چشمش به پيرزن فرتوتي افتاد كه گليم سياهي را در آب چشمه مي شست ، وقتي روز ديگر هم به سر همان چشمه رفت ، همان پيرزن را ديد كه همان گليم سياه را در آب چشمه مي شويد ، رستم به پيرزن گفت : اي پيرزن چرا هر روز آن گليم را چوب ميزني و مي شويي ؟ هم آب را به هدر ميدهي و هم خودت را بزحمت مي اندازي ؟ پيرزن پاسخ داد : آن را مي شويم براي اينكه سفيد و تميز شود . رستم گفت : اي پيرزن عقلت كجا رفته ؟ گليمي را كه با پشم و نخ سياه بافته اند ، هرگز با شستن و چوب زدن سفيد نمي شود . پيرزن گفت : اي جوانمرد تو بگو عقل خودت به كجا رفته ؟ پس تو چگونه انتظار داري جواني را كه چندين روز از مرگش ميگذرد با گرداندن در اطراف زنده كني ؟ رستم از اين حرف زن به هوش آمد و فهميد كه اين قصه را خيرخواهان و دوستانش براي عبرت او ساز كرده اند بنابراين جنازة فرزندش را بر زمين نهاد و او را در مكان مناسبي در قبري دفن نمود . سيزلرساغ اولون ! چهارشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٢ ماه و خورشيد
امروز توي جدول روزنامه ايران جوابي كه براي سئوال : عروس آسمان جور در آمد كلمة ماه بود و به تعبير نويسندة آن جدول عروس آسمان ماه است ، در حاليكه وقتي من بچه بودم ، خاله اي داشتم كه از خدا برايش عمر طولاني ميخواهم ، او كه از مادرم بزرگتر بود وقتي ما بچه ها را دور خودش جمع ميكرد و برايمان قصه هايي تعريف ميكرد كه از ميان آنها سه مورد بيادم مانده و يكي از قصه هايش با تعبير نويسندة جدول مذكور مغايرت دارد . خورشيد خانوم دختر زيبايي بود كه آسمان جولانگاهش بود و مرتب در آسمان گردش ميكرد و ماه هم پسر جواني بود كه عاشق او شده بود و براي ديدنش دائماً خورشيد را تعقيب ميكرد و در سر پيچ كوچه هاي آسمان سر راه خورشيد قرار ميگرفت ، تا او را ببيند . صورت خورشيد خانوم از زيبايي مثل آفتاب مي درخشيد و آنقدر زيبا بود كه هربار چشم ماه به او مي افتاد زيبايي و درخشندگي او چشمش را ميزد ، خورشيد دختر خودخواه مغرور و متكبري بود كه با وجودي كه از ماه خوشش ميامد ، ولي ميخواست روي او را كم كند . يكروز وقتي كه در سر پيچ يكي از كوچه هاي تنگ آسمان رودرروي ماه جوان قرار گرفت ، با تاب دادن سرش ، يك دسته از گيسوان زرد و آتشبارش را به صورت رنگ پريده و عاشق ماه زد و اشعة نورانيش يك چشم ماه را كور كرد ، خورشيد از اين واقعه خيلي ناراحت و پشيمان شد ولي كاري از دستش بر نمي آمد و ناگزير به ديدن يار يك چشم قناعت كرد و از آنروز تا دنيا دنياست ماه آسمان هميشه با يك چشم ظاهر ميشود ، ولي براي سوزاندن دل خورشيد هم كه شده فقط ماهي يك شب با چهرة كامل رخ مي نمايد و خورشيد خانوم هم تا دنيا دنياست ، دلش از اينكه جوان به اين خوبي و زيبايي را با ناداني و غرور خودش مادام العمر كور و يك چشم كرده مي سوزد . چشمتان پر نور باد ! یکشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٢ مغزبادام
مغزبادام در همان سفر بابام که مغازه دار بود به مغازه های مختلفی می رفت و اجناس مورد نيازش را سفارش ميداد و يا می خريد . يکروز يک عدد شيپور هم برای من خريد و آن هم همانطور که از نامش پيداست شبيه کلاه بوقی بود که در امنتهايش يک بوق قرارداده بودند و با فوت کردن در آن بوق شيپور بصدا در می آمد . يکروز مرا با خود به مغازه ای برد که انواع خشکبار را می فروخت و گونی های خشکبارش را جلوی مغازه بيرون چيده بود . من به بهانه اينکه حوصله ام سر رفته از مغازه بيرون آمده و کنار گونی مغز بادام ايستادم و کم کم از مغز بادام توی شيپورم می ريختم و بعد از پر شدن آن به کناری رفته و آنها را ميخوردم . سهشنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٢ گيلاس
گيلاس وقتی که من پسر بچه ۵ - ۶ ساله ای بودم به همراه پدرم يک سفر به همدان رفتيم . با وجودی که محل ما باغهای زيادی داشت و ما خودمان هم سه باغ داشتيم ولی من تا آنزمان گيلاس نديده بودم و بالتبع هرگز گيلاس نخورده بودم . پدرم يک ريال به مردی که روی چهارچرخه اش گيلاس می فروخت داد و او مقداری گيلاس سفيد کشيد و به جای آنکه آنرا در پاکت بريزد ء آنها را توی کف دو دستم ريخت . من که دو دستم اشغال شده بود قادر به هيچ مانوری برای خوردن نبودم و تنها گاهی دو دستم را کمی با احتياط بالا می آوردم و سرم را هم کمی پايين آورده و يکی دو تا از گيلاسها را با لبم برداشته و ميخوردم . در اينحال پسربچه ای در آن حوالی بود که وقتی بسته بو.دن دستان مرا ديد با زرنگی بطرفم آمد و چندتا از گيلاسهايم را برداشت و خورد و وقتی ديد که من بازهم قادر به کاری نيستم دوباره آمد و چندتا از گيلاسهايم را برداشت و به همين ترتيب تا دست من سبک شد و پسرک هم که سير شده بود پی کارش رفت و باقيمانده گيلاسها را من به تنهايی خوردم . [ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه آرشيو پست الكترونيك پرشينبلاگ |
