|
قصه های کميجان KOMIJAN's STORY |
|
شنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٢ سربازی
بنام خدا خاطرات ديداريك سربازجنگ جهاني دوم باپدر من ابوالقاسم كاتبي متولد1299هجري شمسي ساكن روستاي بالاجاده ازتوابع شهرستان گرگان كه دربيستم شهريور 1320در هنگ 23سوار شهرستانگنبدبمدت هشت ماه مشغول خدمت سربازي بودم دو ماه قبل از اين تاريخ، حكومت دوسري سرباز احتياط ( كسي كه خدمت سربازي را انجام داده و در مواقع اضطراري به خدمت اعزام ميشوند) بمدت يك ماه احضار نمود كه سري دوم را مجوز ترخيص ندادند اتفاقآ يكي از اين سربازان احتياط،آقاي رجبعلي(ن) از اهاليروستاي بالاجاده بود كه در آشپزخانه خدمت ميكرد. سه روزقبل ازجنگ، پيامي از مقامات بالادريافت شد و متعاقب آن فرماندهي هنگ، فرمان آماده باش را صادركرد و به همه ما دودست لباس و پوتين جديد دادند و سپس نيروها را به اطراف شهرگنبد و نوار مرزي اعزام كردند.من بدليل ضعف جسماني معاف از رزم بودم به جبهة جنگ اعزام نشدم ولي چون باسواد بودم به عنوان منشي دفتردامپزشكي منصوب شدم صبح روز20 شهريور احساس دلتنگي به من دست داد وتصميم گرفتم سري به هم ولايتي ام در آشپزخانه بزنم به هنگام عبور از محوطه هنگ ناگهان صداي غرش هواپيما را شنيدم! به آسمان نگاه كردم وهواپيمائي به اندازه كلاغ را ديدم كه دود يا بسته سفيد رنگي ازآن جدا شد! من سريع خود را كنار ديوارحصار ميدان تيرخفيف (بردكوتاه كه باشليك تپانچه انجام ميشد)، رساندم ناگهان شاهد برخورد بمبي به روبروي ساختمان فرماندهي شدم.بمب داخل زمين رفت و پس از چند ثانيه منفجر شد كه صداي مهيبي بلند شد و زمين همچون هنگام وقوع زلزله بشدت تكان خورد سپس قيفي از خاك به ارتفاع 1.5 متررا تشكيل داد و شاخة درختان را قطع و به زمين انداخت.تركشهاي آن به ديوار كنارم اصابت ميكرد من خيلي ترسيده بودم و دائم سوره حمد و توحيد تلاوت ميكردم كه شاهد اصابت تركش به گردن يك سرباز و بهزمين افتادن ودرخون غلتيدن او شدم بلافاصله وي را با زيلو (نوعي فرش) پيچيدند و به بهداري انتقال دادند ساعتي بعد شنيدم كه يك بمب ديگرهم، كنار جاده گنبد- مينودشت به زمين خورد و گفتند كه: هواپيماهاي روسي (اتحاد جماهير شوروي سابق) بودند كه يكباره شروع به حمله بمباران هوائي نمودند و ظرف مدت دو ساعت تمام شهر و پادگان را پراز دود وخاك كردند.ساعتي ازحمله هوائي نگذشت كه چندين تركمن استقلالطلب كه ساليان قبل از سوي حكومت سركوب شده بودند، سواره به هنگ حملهور شدند و با پاتك سربازان مستقر درهنگ مجبور به فرار شدند.فرماندةپشتيباني، يك درجهدارجسوري بود كه با عقب نشيني دشمن راضي نشد و فرمان پيشروي داد و سپاه تا محل اسكان و دامداري حمله كنندگان پيش رفته بود در بازگشت با خود چندگوسفند آوردند ناهار آن روز به دستور فرمانده درجه دار، چلوگوشتي از ذبح گوسفندان پخته وتمام افراد مستقردر هنگ خوردند. عصر آنروز كمكم سربازان كه اكثرآنها دوره آموزشي را طي مينمودند، پادگان را بتدريج ترك كرده و فرار را برقرار ترجيه دادند. .من هم تصميم به فرارگرفتم! ولي فاصلة زميني گنبد تا روستاي بالاجاده كه در27 كيلومتري جنوب غربي شهرستان گرگان قرار دارد حدود 120 كيلومتر ميباشد و من ميبايست مسير بيراهه و كوه و دشت را كه حدود150 كيلومتر ميشد در6 شب و7 روز بشرح ذيل طي مينمودم.. عصر روز اول باتفاق چند نفراز سربازان، هنگ را ترك كرديم و زير رگبار باران نتوانستيم ادامه دهيم و درشهرك گروهبان محله از منزلي اجازه اسكان خواستيم كه زن صاحبخانه اجازة ورود نداد و ما بدون اجازه وارد اصطبل احشام آن منزل شديم يكي از دوستان متوجة لانة زنبور شد بلافاصله روي لانه نشست و ما را از زدن نيش حتمي زنبوران نجات داد سقف اصطبل كه كوتاه و از شاخهو برگ درختان ساخته شده بود از جاي جاي آن آب باران ميريخت.آنقدر در آنجا محبوس شديم تا باران بند آمد و ما مجددا به آسايشگاه هنگ بازگشتيم.آنشب به يكي ازمجروحان كه پايش بسته و جزء سربازان احتياط باسن حدود40 تا 45 ساله بود، گفتم: بيا فردا صبح فرار كنيم.با حالت بيحالي و ناله گفت: نه من نميتوانم بيايم شما برويد! بعدها متوجه شديم كه دست خالي فرار نكرد و از اموال واجناس موجود در انبار بي بهره نماند.البته ما فكرمان نميرسيد كه از اسب هاي فربه و قوي درون اصطبل دامپزشكي استفاده كنيم و با پاي پياده دچار زحمت نشويم. فردا صبح به همراه 5 سرباز ديگركه 4 نفر از آنها اهل آمل و بابل بودند، حركت كرديم.شب اول منزل يكي از همراهان كه اهل روستائي واقع در نزديكي شهرستان مينودشت بود، خوابيديم .فردا صبح ما از آن دوست جدا شديم و او در نزد خانوادة خود ماند و من به اتفاق 4 سرباز اهل غرب مازنئران بطرف مينودشت حركت كرديم. همراهانم گفتند: تو بچة اين منطقه هستي و سرپرست و راهنماي ما باش.من هم قبول كردم .ما بدليل عدم دستگيري بدست مآمورين حكومت بهجرم سرباز فراري زمان جنگ ، مسيركوهستاني وجنگلي يعني جهت جنوب غربي مينودشت بطرف غرب را انتخاب كرده و ادامه مسير داديم عصر همان روز به روستاي محمدزمان خان رسيديم و به پيرزني كه از اهالي آنجا بود پناه آورده وكمك خواستيم.او پذيرفت و به منزلش رفتيم سپس ما را به نان و عسل مهمان كرد. پس از خوردن عصرانه و استراحتي كوتاه به راه خود ادامه داديم. در مسيرراه به جنگلي كه داراي درختان انبوه و برگهاي خزان شدهاش تا زانو را ميپوشاند، برخورديم. دو دست لباس اضافه كه همراه داشتيم زيرخاك و خاشاك مدفون كرديم تا پس ازاتمام جنگ بهآنجا مراجعه و لباسها را بيرون آوريم! هوا رو به تاريكي ميرفت و ما راه را گم كرده بوديم و بناچار به همانده بازگشتيم در اول ده به سه نفر برخورديم وتقاضاي اسكان نموديم يكي از آنان كه درشتترو ظاهرا كدخداي ده بود رو به دو نفرديگر نمود وگفت: شما هر كدام دو نفر از اين چهارنفررا به منزل خود ببريد.در همين لحظه با خود گفتم: خدايا تكليفم چه خواهد شد؟ آن مرد ادامه داد وگفت: اين پسر را هم من به منزل ميبرم.و من خيلي خوشحال شدم كدخدا كه دو زن و يك منزل دو طبقه داشت آن شب از من پرسيد اهل كجائي؟ گفتم: گرگان بخش كردكوي گفت: اهل كردكوي نيستي! گفتم: اهل روستاي بالاجاده گفت: پسر محمدزكي كاتب نيستي؟يكباره گريستم و با خودگفتم:خدايا شكر تو را چگونه بجاي آورم! كدخدا گفت: چرا گريه ميكني؟ پدرت چند سال قبل مدتي در منزل ما بود و به حساب مباشردر اين منطقه رسيدگي ميكرد! لذا اينجا منزل توست. فردا من به بخشداري (مينودشت) ميروم تا ببينم چه خبره؟ و اوضاع و احوال مملكت در چه حاليست؟وقتي برگشتم تو را نزد پدرت خواهم برد. صبح روز سوم رفقا بهمراه يك نفر به منزل كدخدا آمدند و من ماجراي آشنائي كدخدا با پدرم را توضيح دادم آنان گفتند: ما يك تومان به اين آقا داديم تا ما را به عنوان راهنما به عليآباد برساند اينجا ممكن است ماموران دولتي حضور يابندو از اين جهت امن نباشد! بيا برويم..متاسفانه پذيرفتم و لباس تنم را با يكدست لباس مندرس (پاره) چوپاني عوض نمودم و ادامه مسير داديم عصرآنروز به روستاي برنجلك رسيدم و من بدليل خستگي و گرسنگي مبتلا به تب نوبه شدم ( تبي كه هرچند ساعت يا چند روز يكبار تكرار ميشود) شب سوم را همگي بخاطر بيحالي من در آن روستا منزل پيرزني كه چند پسرهم داشت مانديم آن شب صاحبخانه مرا بيدار كرد وگفت: پاشو پاشو شامبخور بيدار شدم و ديدم مشغول خوردن آش گورس (جاورس) هستند ميلي به آن غذا نداشتم و خوابيدم صبح روز چهارم در دامنه شمالي البرز و درجنگل ادامه مسيرداديم تا به يك گالش بنه (محل اسكان گاوداران) رسيديم پس ازخوردن نان و لبنيات همگي مشغول كمك به گالش شديم شب چهارم در همان بنه خوابيديم روز پنجم به پياده روي ادامه داديم تا به روستاي سياروبار(رودخانهسيا) رسيديم پس ازخوردن غذا، تب سري دوم من شروع شد كه نتوانستم ادامه راه دهم و در نتيجه همراهانم از من جدا شدند و در لحظه جدائي با كسالتي كه داشتم يادداشتي براي پدرم نوشته و به دوستان دادم تا وقتيكه به بخش كردكوي رسيدند نامه را به آقاي حاج موسي م، تاجري كه دوست پدرم بود و در نبش مسجد جامع كردكوي مغازه داشت برسانند و آن تاجر پدرم را مطلع گرداند تا وي يا كس ديگر به سراغم بيايند. شب پنجم را در آن منزل ماندم روز ششم حالم كمي بهتر شد و به صاحبخانه كه پيرزني بود گفتم: من ميخواهم بروم گفت: منهم با شما تا عليآباد ميآيم.دربين راه گفتم: گرسنهام پيززن نان گورس خشكي كه شب گذشته سرسفره شام بود و نخورده بودم! را از داخل چمتا ( كوله پشتي ) درآورد و من نان را به آب سرد سيا روبار ميزدم و با اشتها ميخوردم! كه هنوز هم مزة آن را زير دندانهايم حس ميكنم.در بين راه دست به جيب خود زدم متوجه شدم كه 4 يا 5 تومان پولي كه در ايام خدمت پس انداز كرده بودم نيست. نميدانم كه راهنما يا صاحبخانه هاي گذشته بدليل بيحالي ناشي از تب، از جيبم ربودند؟ و يا گم شد. بناچار وقتي در مسير راه از روستائي عبور ميكرديم با حفظ فاصله از پيرزن و بدون اينكه او متوجه شود، به داخل منازل مردم ميرفتم و از آنان تقاضاي خوراكي ميكردم! آنروز وقتي به عليآباد رسيديم از پيرزن تشكر و خداحافظي نمودم. عليآباد بسيار شلوغ و سربازان فراري و ماشينهاي نظامي روسي در رفت و آمد بودند من به داخل يك مغازه پارچه فروشي رفتم سه يا چهارنفر درآنجا بودند.داستانم را توضيح دادم و از جمع آنان تقاضاي كمك كردم مردي كه مشتري بود گفت: من تا گرگان تو را ميبرم.سوار بر ترك اسب وي شدم تا پس از يك هفته پياده روي، سواره ادامه مسيردهم آن شب (شب ششم) را در قهوخانه فاضلآباد كه ظاهرا متعلق به دوستان پسرراكب بود توقف كرديم. پس از خوردن شام ( آبگوشت ) خوابيديم. واما ماجراي ادامه پيغام به پدر: پدرم روز بعد شروع جنگ 5 تومان پول به برادربزرگم مشهدي نبيا...داد و از او خواست تا به سراغم آيد و مرا پيدا كند.وي به گرگان رفت و پس از دو روزگشتن ، ناموفق با خريد خوارو باري كه كرده بود به ده برگشت همزمان رجبعلي ن كه درآشپزخانه هنگ مشغول خدمت بود به بالاجاده بازگشت و شايعه نمودكه ابوالقاسم را كشتند! روزي كه دائيام مرحوم ميرزاعليجان عابدي به همراه ننهآشپز بطرف گرگان ميرفت، از سربازان بينراه سؤال ميكرد كه : سربازي به نام ابوالقاسم كاتبي نميشناسيد؟ كهخوشبختانه تصادفا به دوستانم برخورد كردند و ننهآشپز با خوشحالي پيغامي را كه نوشته بودمگرفت و از همانجا تنهائي به سوي بالاجاده بازگشت ابتدا نزد زن دائيام مرحوم كربلائي محمدحسين عابدي كه بعد از مدتي مادرخانمم شد رفت و مژدگاني دريافت كرد و سپس پيغام را تحويل پدرم رساند. ابوي محترم سياروبار را از متن يادداشت سيا مرگو خواند وگفت: ابوالقاسم در سيامرگو به هركس مراجعه نمايد و بگويد من پسر فلاني هستم از او حمايت خواهد كرد.وبه همين دليل تصميم گرفت فردا صبح (روزهفتم) باتفاق پسر عمويم علياوسط به دنبالم بيايند. صبح روزهفتم از فاضلآباد بطرف گرگان حركت نموديم نزديكي روستاي جلين،شرق شهرستان گرگان سوارهاي را ديديم كه از ما پرسيد: سربازي با قدي كوتاه ولاعراندام نديديد؟ صدايش خيلي آشنا بود نگاه كردم ديدم پدر وپسرعمويم علياوسط سوار بر اسب وبسوي ما ميآيند و من بحالتي گريان كه ناشي از اشك شوق بود، فرياد زدم: دادشجان (باباجان) سلام ! ولي آنها با تعجب به من نگاه ميكردند و مردهمراه ونيكوكار بانك برآورد و گفت: حاجي پسرت را نميشناسي؟ از اسب به زمين پريدم و بسويش دويدم و او را هم كه از اسب پايين آمده بود، درآغوش گرفتم. وي كه مردي شكارچي وقوي بود آنچنان مرا در بغلش ميفشرد و ميبوسيدكه گرماي ديدار انروز را پس از 60سال حس ميكنم. او ميگريست و من ميگريستم، چه لحظه فراموش نشدني بود! سپس علياوسط را در بغل گرفتم و او لباس مندرسم را با غضب از تنم درآورد و لباس تميزي كه بهمراه داشت بر من پوشاند و برترك پدر با آن مردخوب تا گرگان آمديم و درآنجا ضمن تشكروقدرداني پدر و من ازآن مردمحترم جدا شديم وتقريبآ ساعت 10 شب به منزل خود باز گشتيم.عدهاي اقوام و خويشان در منزل منتظر ما بودند كه از ملاقات آنان، خيليخوشحال شديم و تا آن زمان اصلآ باورم نميشد كه روزي موفق شوم به منزل خود بازگردم! خدا را خيلي سپاسگذارم تهران: 22/4/81 نگارنده: احمد كاتبي اين داستان را از آقای كاتبی در اين صفحه نقل كرده ام . او ساغ و سيزلر سلامت اولون [ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه آرشيو پست الكترونيك پرشينبلاگ |
